يك جغد چوبي كوچك دارم. وقتي پر مي‌شوم از تلخي لبم را مي‌چسبانم به شيار بالاي سرش و نفسم را مي‌دهم توش. جغد هو مي‌كشد. هو هو مي‌كند. انگار همه‌ي تلخي مرا در باز دمي از آن ريه‌هاي كوچك چوبي‌اش بيرون مي‌دهد. مثل خاكستر مرده كه به باد مي‌دهند.

مي‌گويد از حالا به بعد ديگر آن جنبه‌ي روشن‌فكر وجودم را كنار بگذار و خيلي عادي و طبيعي به اين ماجرا نگاه كن و ببين كه من حق ندارم؟ من خيلي زور مي‌زنم تا حاليش كنم حق ندارد. حق ندارد يك بازي را با قوانين دنياي مدرن و حال روشن‌فكري شروع كند، بعد بگويد دور اول تمام نشده مي‌خواهيم سنتي باشيم و من مي‌ترسم از باختن و شكستن.

آشنايي با شور و جدايي با درد    .

اين چيزها را فقط توي پاورقي‌هاي عبرت‌آميز مجلات خوانده بودم.


من شايد نامه‌نگار خوبي باشم اما كي مي‌خواهم نويسنده بشوم، معلوم نيست.

چهارشنبه 12 مهر1391 ساعت: 8:19 توسط:حاجی
بی خود نیست چند وقته اینجا نیومدم
بر خلاف همیشه خیلی وقت بوده ننوشتید

 

جناب "حاجی" جای دیگری می نویسم. یک نشانی ایمیل بدهید تا آدرس وبلاگ را بفرستم خدمتتان. اگر مایل بودید البته.

مكاتبات/ اولي

 

دوست دارم يكي از اين صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم، كه با بغض بيدار مي‌شوم، توي جاي‌ام بنشينم و بلند بلند گريه كنم و بعد خودم را بتكانم و خلاص بروم باقي زندگي‌ام را بكنم. اما نمي‌شود، هر صبح بغض همين‌طور دست در گردن با من بيدار مي‌‌شود و تا ظهر در من ته نشين مي‌شود و غروب از خاطرم مي‌رود و شب در من مي‌خوابد تا صبح بعد.

يك‌جور ديوانگي و جنوني توي تهران هست كه من دوست‌اش دارم. شور زندگي است شايد يا دويدن پي چيزي كه نمي‌داني چيست و همين ماهيت‌اش را جذاب مي‌كند. آدم‌هاي ديوانه‌ي اين‌جا با ديوانگان تهران فرق دارند. در تهران مردي را ديدم كه ايستاده بود بالاي يك چاله و بلند بلند نشاني جايي را مي‌داد. مدام داد مي‌زد اولين ساختمان آرمان  است و دومي الوند، يا اولي ايران است و دومي الوند. سر و شكل‌اش مرتب بود. قد بلند و ريش تراشيده و شلوار سياه و پيراهن دكمه‌دار سفيد. نگاه كه كردم توي چاله كسي نبود و مرد همان‌طور مداوم توي چاله را نگاه مي‌كرد و نشاني ساختمان الوند يا ايران يا آرمان را مي‌داد. اين جا كسي نمي‌ايستد سر چاله و داد نمي‌زند. اين‌جا ديوانگان خودش را دارد. ديوانگان تهران فرق دارند. سوار اتوبوس تهرانپارس به سمت شريعتي شدم. كيف سفر به دوش‌ام. پوست‌ام چسب‌ناك هنوز از رطوبت شهر خودم و مبهوت تهران، نشستم روي يكي از صندلي‌ها كه خلاف جهت خيابان است. از اين صندلي‌ها اين جا نداريم. توي شهر من نيست. از اين‌ها كه داري مي‌روي اما انگار داري مي‌آيي. از آن‌ها كه مفهوم رفتن و آمدن را مي‌ريزند به هم. مي‌روي كه بيايي. مي‌آيي تا نرسي... هي دور مي‌شوي. بعد ماشين ايستاد. هي مي‌ايستاد توي توقف‌گاه‌ها. مردم پياده و سوار مي‌شدند. بيش‌تر سوار مي‌شدند. سوارِ هم. زني هم سوار من شده بود. خودش و كيف زنانه‌اش و چادر سياه‌اش و لاي پاي بزرگ‌اش را مي‌ماليد به صورت من و من پر مي‌شدم از بوي تن. يك جايي توي همان ايستگاه‌ها زن و مرد و دو تا دختربچه سوار شدند. مرد ريش و سبيل داشت. قدش بلند بود و استخواني. زن اسم‌اش شهلا بود. بعدتر مي‌گويم چعه‌طور دانستم. دختربچه‌ها يكي تپل بود و مو فرفري كه هم‌راه باباش رفت طرف مردها و يكي موهاي صاف در هم برهم داشت و لاغر بود و ترسيده و چسبيده به مادرش. اين‌ چيزها را همه از لاي تن و بدن مردم مي ديدم. بعد آن يكي كه مو فرفري بود تا رسيد بالا شروع كرد به جيغ زدن. انگار گرگ باشد توي قفس كه هي خودش را مي‌كوبد به در و ديوار، هي جيغ مي‌زد مامان.. مامان.. مامان... بي‌وقفه. يعني حتا به قدر همين چند نقطه كه من اين‌جا گذاشتم هم سكوت نمي‌كرد و به خودش فرصت نمي‌داد تا ببيند مي‌تواند خم شود و از ميله بگذرد و برسد به مادرش. خم نشد همين‌طور جيغ‌كشان تن فربه‌اش را از فاصله‌ي ميله‌ي عمودي و صندلي گذراند و رسيد به مادرش. بعد باز بي‌تحمل شروع كرد. به مادرش مشت و لگد مي‌زد. دختر لاغرِ مو درهم، نگاه مي‌كرد. انگشت به دهان نگاه مي‌كرد به خواهرش و گوشه‌ي روپوش مادرش را چسبيده بود. تن فربه، مادرش را مي‌زد و مي‌گفت مي‌خوام بسينم... مي‌خوام بسينم.. مي‌خوام بسينم. باز پشت هم و بي‌وقفه حتا به قدر سه نقطه‌هاي من. مادر هم مدام مي‌گفت زا نيس... زا نيس... زا نيس. اين‌طور بودند. راه ارتباط‌شان تكرار كلمات بود. با تلفظ مخصوص خودشان. بعد ناگهان بچه ساكت شد. نمي‌دانم چرا. خيلي ناگهاني و بي‌مقدمه. بعد من باز درگير بوي تن بودم و سياهي چادر كه مي‌آمد توي صورت‌ام. چند ايستگاه كه رفتيم، مرد استخواني از ته اتوبوس داد زد شهلا...شهلا...شهلا. مدل خودشان. مدل زن‌اش و دخترش. بعد همه پياده شدند. با سر و صدا. با ماليدن خودشان به تن‌هاي ديگر.
همين. خواستم بگويم توي شهر من از اين ديوانه‌ها نيست. ما  طور ديگري هستيم.‌

 

يك تصويري هست اين روزها و شب‌ها و بيش‌تر شب‌ها، توي خانه‌ي من پر رنگ شده. تصوير زني نشسته پشت ميز توي روشني روز كه هوا سبك جريان دارد يا تاريكي شب، اين‌طور كه نور كج تابيده از پيش‌خوان آش‌پز خانه تا اين ميز گرد چوبي، دفتر سبز جلد گلي كنار دست‌اش، كتابي نزديك‌ترك و اين لپ‌تاپ و دوست‌هاي زن كه توي همين قاب مي‌روند و مي‌آيند.
عاشق اين زن هستم و حاضرم به خاطرش هر كاري بكنم.

زنانه/ 9

دارم فكر مي‌كنم يك مرد از چه اندازه دقت بايد برخوردار باشد كه حتا وقت خداحافطي يك جوري دست دست كند تا تو پيش‌قدم شوي در رفتن و جوري نشود كه خيال كني او خواسته برود و اوست كه كاري واجب دارد. يك مرد بايد چه‌طور باشد كه هميشه در رفتارش حالتي باشد كه انگار بگويد اول شما... انگار دري را نيمه باز نگه داشته و دارد مي‌گويد بفرماييد. او را هميشه وقت رفتن در چنين حالي مي‌بينم.

دارم داستان‌ام را مي‌نويسم. وقت نوشتن مدام خودم را لاي آدم‌هاي داستان پيدا مي‌كنم. نوشتن براي من قبل از هر چيزي يك جور مرور خود است. ديدن زخم‌ها ، ليسيدن و درمان‌شان. حالا توي اين زير و رو كردن خود، يادم آمد كه شانزده ساله بودم و مردي را انگار دوست داشتم و نداشتم. مرد نامزدم بود. اول نبود و بعد شد. يادم هست كه اولين شبي كه خانه‌مان ماند، وقت رفتن پيراهن‌اش را جا گذاشت. پيراهن چهارخانه‌ي خاكستري و آبي كبود. من پيراهن را برداشتم، شستم و پهن كردم روي بند، زير آفتاب. بعد نشستم لب حوض و تصوير پيراهن را كه زير نور نازك شده بود و توي باد مي‌رقصيد، نقاشي كردم.
حالا چهل ساله‌ام و صاحب پيراهن مرده. از اين جا خودم را نديده بودم. خود شانزده ساله‌ كه لب حوض نشسته. اين طور به مرد نگاه نكرده بودم. به جواني‌اش و به زندگي كوتاه‌اش. حالا بعد از سيزده سال دارم براي مرد اشك مي‌ريزم. اين از خوبي‌هاي نوشتن است. از خوبي‌هاي هي از خود نوشتن و هي غرق شدن توي خود تا برسي به گنج‌هاي روح‌ات.

... چيزهاي ديگري هم هست. هرچه در زندگي‌ام پيش آمده چندان غافلگير كننده نبوده. يك وقتي جايي به‌اش فكر كرده بودم. منتظرش بودم. خوب يا بد... حتا ديدن مرگ هم‌سر چيزي بود كه فكرش را مي‌كردم. نه اين كه آرزوي‌اش را داشته باشم، فكرش را مي‌كردم.

 

يادداشت فرياد ناصري در روزنامه شرق

بر دوئتي براي يك صدا

ليندا پاستان- ترجمه آزاده كاميار

 

مي‌داني كاتيا سال‌هاست، فكر كن چهل سال است بيرون خودم ايستاده‌ام و دارم خودم را نگاه مي‌كنم. تن‌ام را، پوست ام را، خط‌ها و لكه‌هاي روي تن‌ام را. سال‌هاست تن و جان، چيزي جدا بوده براي‌ام. مقابل آينه مي‌ايستم و به خودم نگاه مي‌كنم. نه به پونه. نه به مجموعه‌اي از روح و جسم. من در آينه تنها جسم‌ام را مي‌بينم. نگاه‌اش مي‌كنم و دوست‌اش ندارم و از اين دوست نداشتن ذله مي‌شوم و دست نمي‌كشم از آن. پونه براي من كسي است كه مي‌نويسد. كه نگاه مي‌كند و مي‌داند و حرف مي‌زند. نه با آدم‌ها، با خودش يا با تو، يا با مرد يا با الف. دنياي پونه به همين‌قدر محدود مي‌شود. حتا بچه‌ها جايي در اين دنيا ندارند. بچه‌ها مال زني ديگر هستند. مال دنياي تعهدها و مسئوليت‌ها. زني هم هست كه از آينه به من نگاه مي‌كند. اصلاً نامي ندارد. بي‌نام و معلق و بي‌تصوير است. مثل عكسي مبهم، گنگ و خيس خورده كه باد دارد مي‌بردش. چنگ مي‌زنم به اين تصوير رونده. مي‌خواهمش و از من مي‌گريزد. يك زني هم هست كه تن من است. بي‌چاره را دوست ندارم. پريروز آفتاب بود و من آب گرفته بودم كف حياط را مي‌شستم. لك‌هاي تن‌ام زير آفتاب رنگ گرفته بود. چهل سال جواني‌ام را داده‌ام. اين لك‌ها و خط‌ها را گرفته‌ام. با تن‌ام همان رفتاري را دارم كه با زندگي‌ام. با خانواده‌ام. با پسرهاي‌ام. مدام قضاوت مي‌كنم‌اش. شلاق‌اش مي‌زنم. دوست دارم خودم باشم. دوست دارم مثل اين زن‌هايي باشم كه چهل ساله‌اند. دو تا خط زير چشم‌ها دارند و دو تا كنار لب‌‌ها، موها‌شان را فرق وسط باز مي‌كنند و موها موج مي‌خورد تا عرياني شانه‌ها. چهل‌ساله بودن جسارت مي‌خواهد. فرق وسط باز كردن شجاعت مي‌خواهد. دوست دارم عكسي از خودم بگيرم. همين‌طور كه دارم سيگار مي‌كشم و موها خزه در خزه و خط‌ها عميق. بگذارمش جايي تا همه ببينند. حالا از بعضي كارهاي ساقي قهرمان سر در مي‌آورم. از بعضي‌اش هنوز نه.

از سري گفت و گوهاي تمدن‌ها
مكان حياط مدرسه‌ي پشت خانه‌ي ما
زمان همين حالا


+ الاغ

-  خودتي
+ پدرته
-  پدر خودته
+ پدرِ پدر بزرگته

نشسته‌ام مقابل پنجره. پشت به صحنه‌. پشت به آشپزخانه و ماشين رخت‌شويي. پشت به لباس‌هاي شسته شده‌ي تا نشده. پشت به تلويزيون خاموش. پشت به قفسه‌ي كتاب‌ها حتا. رو به آسمان. از بيرون صداي زندگي آدم‌ها مي‌آيد و باد... باد بهار است كه ديوانه‌ام مي‌كند.

خانه

از غر و لُندها/سوّمي

 

قابل توجه شركت كنندگان در جنگ‌هاي قبيله‌اي:

هنوز بايكوت كردن آدم‌ها جواب مي‌دهد. كون‌تان را به سمت سوژه‌ي مورد نطر نگه‌داريد و تكان نخوريد.

از غر و لُندها/دوّمي

 

براي‌ام جالب است، هنوز جنگ‌هاي قبيله‌اي بين آدم‌هاي متمدن كه موبايل دارند و تلويزيون ال‌سي‌دي و اكانت فيس‌بوك، در جريان است.

از غر و لُندها/اوّلي

 

يك‌وقت‌هايي هم هست كه خودمان براي خودمان نمي‌توانيم كاري بكنيم. عرضه نداريم يك تكاني به خودمان بدهيم، بلند شويم وجودمان را بتكانيم از غبار چندين ساله و بشويم يك آدم ديگري، بشويم حداقل نزديك آن‌چه مي‌خواهيم، حتا تصويري محو از شخصيت ايده‌آلي ذهن‌مان. بعد به‌ترين و آسان‌ترين راه گير دادن به مردم است. بند كردن به شيوه‌ي حرف زدن‌شان، گفتن اين كه: ديدي فلاني چي گفت و چه‌طور نگاه كرد و چي پوشيده بود و چه‌طور خنديد؟... بعد از اين همه داستاني مي‌سازيم سراسر دروغ و بدفهمي. بعدتر هي پيش‌ مي‌رويم توش تا اين كه خودمان هم باورمان بشود. دشمني مي‌كنيم و آدم‌ها را يكي يكي كنار مي‌گذاريم و تنها مي‌شويم. دور و برمان پر مي‌شود از آدم‌هاي دروغ‌گو از جنس خودمان. آدم‌هايي كه نقش بازي مي‌كنند. خنده‌هاي الكي، غصه‌هاي الكي... سر به تاييد تكان مي‌دهند براي‌تان... تاييدهاي الكي.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل چهلم

 



 
سر سپرده به آغاز: حالا نشسته‌ام توي اتوبوس و سرانگشتانم را مي‌كشم بر پيشاني‌ام.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌ونهم

 

 

تصميم را گرفتم. همه چيز را مي‌گذارم اين‌جا و مي‌روم. براي هميشه. لباس‌ها و چند تا از كتاب‌هايم را برداشتم. همه‌اش شد يك ساك دستي. فردا صبح مي‌روم انزلي، پيش خانواده‌ام. اين آخرين‌ بار است كه اين‌جا، در اين اتاق، پشت اين پنجره مي‌ايستم و به درخت حياط همسايه نگاه مي‌كنم.

 

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وهشتم



نمي‌دانم چندم است. تاريخ را گم كرده‌ام اين روزها. همه‌مان همين‌طور شده‌ايم، من، هما و پژمان. حرفي از اطلسي نمي‌زنيم. پژمان ناخن مي‌جود و من و هما بغض كه خفه‌مان مي‌كند، مي‌دويم توي دستشويي، يا زير دوش حمام خشكمان مي‌زند يا گوشه‌اي خلوت پنهان مي‌شويم. اما باز نمي‌شود. راه اين گلوي لعنتي باز نمي‌شود تا بتوانيم راحت نفس بكشيم. چيزي بيش از اندوه از دست دادن آدمي است. شايد يك‌جور ترس باشد. ترس از چيزي كه هميشه دورادور شاهدش بوديم و هيچ خيال نمي‌كرديم اين‌قدر نزديك باشد به ما. "چيزي"، دوست دارم بنويسم پديده‌اي كه قطعي‌ترين پديده‌ي هستي است. عجيب است كه از هر هزاران نطفه‌اي كه بسته مي‌شود، چند تاييش به تولد نمي‌رسند، يعني احتمال متولد شدن بستگي به خيلي چيزها دارد. اما مرگ حادثه‌اي است قطعي. وقتي اتفاق مي‌افتد كاريش نمي‌شود كرد. نمي‌شود آن سكوت عظيم را كه دچارش شده‌اي بشكني. سكوتي كه با فراموشي همراه است. مثل ما كه يادمان نيست چند شنبه است. به ساعت هم نگاه نمي‌كنيم. انگار زندگي براي ما هم متوقف شده. شايد يك‌جور همدردي باشد با كسي كه از ميان‌مان رفته. شايد از چيزي شرمنده‌ايم. چيزي كه خوب مي‌دانيم چيست و لابد چون هر سه‌مان مي‌دانيم، حرفي هم درباره‌اش نمي‌زنيم.
هر روز با بغض بيدار مي‌شوم. هما هم همين‌طور است. اين را خودش يك‌بار تلفني به كسي مي‌گفت. ضيايي بود انگار. حتماً خودش بود. كسي اين‌جا تلفن نمي‌زند. فقط يكي دوبار مرتضي تلفن كرد. پدر پيغام فرستاده كه زودتر برگرد انزلي. فعلاً كه نمي‌شود هما را تنها گذاشت. هستم تا ببينم چه مي‌شود. گاهي هم مادر هما تلفن مي‌زند. مي‌خواهد بيايد و بماند پيش دخترش. هما اما حاضر نمي‌شود. مي‌خواهد بيايد و بماند پيش دخترش. هما اما حاضر نمي‌شود. مي‌خواهد تنها بماند. مي‌فهمم حالش را، فرصت مي‌خواهد. او حتا هنوز باورش نشده. اين‌ها را به مادرش گفتم. گفت: "پس بيايم و پژمان را با خودم ببرم." گفت دل بچه مي‌پوسد در خانه‌اي كه جاي پدرش خالي است. پژمان هم قبول نمي‌كند. دامن مادرش را لحظه‌اي رها نمي‌كند. چيزي نمي‌گويد، اما پيداست مي‌ترسد اين يكي را هم از دست بدهد. مدام نگران اتفاقي بد است. از پدرش چيزي نمي‌پرسد و نه من، نه هما هنوز جرات نكرده‌ايم حرفي بزنيم. در اين سكوت و سكوني كه همه دچارش شده‌ايم، انگار تنها موجودي كه زندگي بيرون از اين خانه را يادمان مي‌اندازد ضيايي است. هر شب تلفن مي‌كند، خيلي ديروقت. پيش‌ترها با صداي زنگ تلفن از خواب مي‌پريدم، اما از جايم تكان نمي‌خوردم تا هما خودش گوشي را بردارد. حالا هما سر شب تلفن را مي‌برد اتاق خودش و صبح هنوز خورشيد نزده، خش‌خش دامنش را مي‌شنوم كه مي‌آيد توي هال، گوشي تلفن را وصل مي‌كند و باز مي‌رود توي اتاقش.
چه‌قدر گذشته نمي‌دانم. فقط مي‌دانم در تمام اين روزها شايد روزي يكي دو جمله حرف زده‌ام. حس مي‌كنم حنجره‌ام تار عنكبوت بسته. در تمام اين روزها شهربانو با لباس سياه فين‌فين كنان آمد و پخت و شست و بي‌ سروصدا رفت. در تمام اين روزها هما توي اتاقش خوابيده بود و پژمان توي هال به تلويزيون كه صدايش را قطع كرده بود نگاه مي‌كرد. شب‌ها مي‌خوابيديم بي‌آن‌كه خوابي ببينيم. فقط پژمان يك‌بار خواب پدرش را ديده بود. نگفت چه خوابي. فقط گفت خواب بابا را ديدم و بعد انگار چيزي از دهانش پريده باشد، ساكت شد. ما هم چيزي نپرسيديم. كنجكاو نبوديم. فراموشي نيروي زيادي از ما گرفته بود. هر چيزي كه ممكن بود ما را ياد او بيندازد از جلو چشم برداشتيم. حتا نگهش نداشتيم. همه را داديم شهربانو. از جاسيگاري و پيپ و سنجاق كراواتش گرفته تا صندلي راحتي كه روي آن مي‌نشست و روزنامه ورق مي‌زد. خوب مي‌دانم هما اگر راه داشت از اين خانه هم مي‌رفت. شهربانو مي‌گفت شوهر سايه‌ي سر آدم است. خانه بدون مرد چراغش خاموش است. مي‌گفت يكي از عكس‌هاي آقا را قاب كنيم بگذاريم بالاي شومينه. مي‌گفت عكس شوهر خدابيامرزش را زده به ديوار اتاق‌شان تا سايه‌ي يك بزرگ‌تر بالاي سرشان باشد. مي‌گفت حاجي دست بزن داشت، اما رئوف بود. و هما يادش آمد آلبوم‌هاي عكس را هم يك جايي سر به نيست كند. در اين چند روز، ضيايي هم يك‌بار آمد. صورتش را سه تيغه تراشيده بود و موهايش بلند و ژوليده بود. كت و شلوار مخمل پوشيده بود با كفش مشكي بندي. مي‌گفت با آسانسور آمده تا در راه‌پله‌ها كسي نبيندش. نگران هما بود و پژمان و حتا من. پژمان از اتاقش بيرون نيامد. لبه‌ي تختش نشسته بود و هر چند دقيقه يك‌بار مادرش را صدا مي‌كرد. هما هم با حوصله هر بار بلند مي‌شد و چند لحظه بعد برمي‌گشت. بعد كم‌كم صداها بالا مي‌رفت. هما غر مي‌زد و پژمان بهانه مي‌گرفت. بعد صداي كوباندن در آمد و بعد صداي پژمان كه فحش مي‌داد. به ضيايي فحش مي‌داد. ضيايي سرش را پايين انداخته بود. هما نشسته بود روي مبل و صورتش را ميان دست‌هايش گرفته بود. پژمان من را هم توي اتاقش راه نمي‌داد. بعد ضيايي اجازه‌ي مرخصي خواست. دست گداشت روي شانه‌ي هما كه مي‌لرزيد. گفت: "مدتي برو پيش خانواده‌ات. توي اين خانه نمان." تا دم در همراهي‌اش كردم. گفت: "بد نيست تو هم مدتي بروي شمال." راست مي‌گفت. كارمان به جنون كشيده بود.

 

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وهفتم


تمام شد. اطلسي را گذاشتند توي گور. من نبودم. نرفتم. گفتند بمانم پيش پژمان. نمي‌خواستند ببينند پدرش چه‌طور مچاله شده. مثل عروسكي بادي كه بادش را خالي كرده باشند، بدنش كوچك شده بود و پوستش چسبيده بود به استخوانش. اصلاً انگار فرق آدم مرده با آدمي كه خوابيده همين باشد. چيزي غير از آن كه جنبشي ندارد يا بدنش، سينه‌اش از هوا پر نمي‌‌شود و بالا و پايين نمي‌رود. چيزي غير از همه‌ي اين‌هاست تفاوت زنده و مرده. بدني كه زنده است گرمايي زير پوستش جريان دارد. موجي كه اگر خودت را به خواب هم بزني، نفست را هم حبس كني، بي‌حركتي دراز بكشي، باز لو مي‌روي كه نمرده‌اي. آدم مرده آن هوا و خون و گرمايي را كه در فضاي بين پوست و استخوان و ماهيچه‌ها در حركت است، از دست مي‌دهد. همين است كه پوستش مي‌چسبد به استخوانش و پژمرده مي‌شود. اطلسي را هم كه از بيمارستان آوردند همين‌طور بود. معده‌اش را شسته بودند. حسابي تويش را تميز كرده بودند تا هيچ اثري از آن همه قرصي كه حل كرده بود و سر كشيده بود نباشد. معده‌اش حالا تميز تميز بود لابد، مثل معده‌ي گوسفندي كه سر بريده باشند. من ديده‌ام چه‌طور معده‌ي گوسفند مرده را تميز مي‌كنند. خانم‌جان هر سال عيد قربان كارش همين بود. گوسفند را چند روز قبل از عيد مي‌خريدند و مي‌بستند به درخت هلوي ته حياط. بچه‌ها جمع مي‌شدند و علف و پوست هندوانه و خربزه به خوردش مي‌دادند. گوسفند هم مي‌خورد و با چشمان خالي از نگاه زل مي‌زد به بچه‌ها. گاهي هم سهراب بدجنسي مي‌كرد و پوست خربزه را كمي دورتر مي‌گذاشت، مثلاً يك قدم مانده تا گوسفند برسد به پوست خربزه. بي‌نوا هرچه خودش را مي‌كشيد نمي‌رسيد. پايش دربند بود و بند گره خورده بود به تنه‌ي درخت. سرآخر هم بي‌خيال مي‌شد و بي‌حركت مي‌ايستاد كنار درخت و چرت مي‌زد. مگس‌ها از سر و كولش بالا مي‌رفتند و با پشكل‌هاي ريزش براي خودشان مهماني مي‌دادند. صبح روز عيد همه جمع مي‌شديم خانه‌ي خانم جان. گاهي هم شب قبلش مي‌آمديم و همان‌جا مي‌مانديم. صبح زود پدر مي‌رفت و نان بربري داغ مي‌خريد. نان‌هاي گردي كه با خمير نامرغوب پخته مي‌شد. سياه بود و بي‌نمك، اما خوردنش لذت داشت. با بوي نان داغ و صداي تلمبه وقتي كه آقاجان داشت آفتابه‌ي مسي را پر مي‌كرد، از خواب بيدار مي‌شديم. خوش بوديم و خيال‌مان نبود گوسفند بيچاره امروز آخرين لحظات زندگي‌اش را مي‌گذراند. چه زندگي؟ به دنيا آمده بود براي اين كه بميرد. اصلاً به همين مقصود پرورشش داده بودند. فلسفه‌ي عجيبي بود، اما وقت فكر كردن نداشتيم آن روزها. با لذت نگاه مي‌كرديم چه‌طور شوهر عمه آب قند مي‌دهد به حيوان و دعا مي‌خواند و خرخره‌ي زبان بسته را مي‌برد. حتا زل مي‌زديم به فوران خون داغ كه مي‌پاشيد روي موزاييك‌ها و مي‌ماسيد. پدر اما نگاه نمي‌كرد. از وقتي از زندان آزاد شده بود نمي‌ماند توي حياط. خودش را بالا سرگرم مي‌كرد تا لاشه را پوست بكنند و ريز كنند. بعد كه بدن گوسفند آن‌قدر شقه مي‌شد كه ديگر شبيه نعش نبود و فقط شده بود تكه‌هاي گوشت و استخوان، پدر مي‌آمد پايين. سيخ‌هاي گوشت را مي‌چيديم روي ذغال‌هاي داغ و نگاه مي‌كرديم چه‌طور چربي‌ها آب مي‌شود و قطره‌ قطره مي‌ريزد ذغال‌ها و آتش دود مي‌كند و همه‌ي محل بوي خون و گوشت مي‌گيرد. كباب را كه مي‌ديديم، يادمان مي‌رفت خانم جان كجاست. همه مشغول خودشان بودند و بچه‌هاي‌شان، حتا آقاجان. گاهي كه براي آوردن سيخ يا نمك يا چند تا بشقاب مي‌رفتم آشپزخانه، مي‌ديدم خانم جان يك تكه مثل پارچه‌ي مخملي را مي‌تراشد. آشپزخانه بخار كرده بود و بوي مدفوع مي‌داد. مي‌دويدم بيرون و باز كه مي‌نشستم پاي سفره يادم مي‌رفت حالا لب پاشويه نشسته و كله‌ي گوسفند را زمين مي‌كوبد تا كرم‌هاي كوچكي كه هنوز هم نمي‌دانم از كجا توي مغز گوسفند جمع مي‌شوند، بيرون بريزند. بعد كه همه كنار مي‌كشيديم و سنگين و خواب‌الود ولو مي‌شديم كنار سفره، خانم جان تازه مي‌آمد تا سهم سرد و از دهن افتاده‌ي خودش را به نيش بكشد. خانم جان چيزي نمي‌گفت و در سكوت گوشت‌هاي سفت شده را مي‌جويد و پايين مي‌داد و دندان‌هاي عاريه‌اش كه توي دهانش لق مي‌خوردند، تلق‌تلق صدا مي‌كردند.
دندان مصنوعي، شكمبه‌ي گوسفند، پدر، سهراب، اطلسي، قرص‌هايي كه توي آب مي‌چرخند و مي‌چرخند و حل مي‌شوند و تمام هستي آدم را حل مي‌كنند در خود. سرم گيج مي‌رود. نمي‌توانم گريه كنم و ذهنم پر از خاطراتي است كه نبايد يادم بيايد. خاطراتي كه مال حالا نيست، اين زمان، وقتي كه كسي براي هميشه رفته، آن هم اين‌طوري، ناگهاني. شايد براي همين است. بس كه ناغافل بوده. هنوز نتوانسته‌ام ذهنم را جمع كنم. هنوز باورم نشده. خواب مي‌بينم اطلسي گم شده و ما همه دنبالش مي‌گرديم. ديدم برگشته. هما مي‌پرسد: تا حالا كجا بودي؟ مي‌گويد تو كه مرده بودي. و اطلسي مي‌گويد: اشتباه شده. تشابه نام بوده. و باز هما مي‌گويد: تو مرده‌اي. من خودم جسدت را ديدم. بعد، از خواب مي‌پرم عرق كرده. بغض سر گلويم است. هنوز نشده دل سير گريه كنم. دوست دارم از اين‌جا بروم. نمي‌دانم كجا. نمي‌توانم برگردم انزلي. اين‌جا هم نمي‌توانم بمانم. از طرفي نبايد هما را تنها بگذارم. پژمان را هم همين‌طور. اما چند روزي مي‌روم. نمي‌دانم كجا، فقط مي‌دانم بايد چند روزي نباشم.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وششم


به مادرم تلفن كردم. گفتم. نه همه چيز را. بايد طوري مي‌گفتم كه جا نخورد. تعجب نكند، نترسد. كار سختي بود. بايد جوري هم مي‌گفتم كه باورش شود. گفتم. يادم نيست چه گفت. خيال كنم اول چيزي نگفت، يعني چيزي كه بشود فهميد، كلامي، كلمه‌اي... فقط آه كشيد يا چنين چيزي، صدايي از گلويش بيرون جهيد. نفهميدم از حيرت بود يا اندوه؟ مثل پسرش مي‌مانست و براي من؟ ديگر گفتنش فايده‌اي ندارد. حالم به هم مي‌خورد از كساني كه بعدها مدعي مي‌‌شوند. بعد گريه كرديم من و مادرم و بعد شنيدم كه مادر ضجه مي‌زند و صداهايي كه يعني با كف دستش مي‌كوبد به پيشاني‌اش و لابد روي گونه‌هايش ناخن مي‌كشيد. فكر كردم قطع كنم. فكر كردم گاهي آدم مي‌خواهد چنگ بزند توي موهايش. گاهي آدم مي‌خواهد بر سينه بكوبد. بعد نشستم و تمام ناخن‌هايم را جويدم. حالا سرانگشت‌هايم پهن و ناصاف شده و پوست زير ناخنم مي‌خارد. لذتي عجيب داشت وقتي ناخن‌هاي بلندم را مثل تخمه زير دندانم مي‌شكستم. بعدتر دراز كشيدم، دست‌ها زير سر و به سقف خيره شدم. مدام داشتم به چيزي فكر مي‌كردم كه نمي‌دانم چه بود. يك خيال دور از روزهاي كودكي و خانه‌ي بتول خانم و حياط بزرگي كه كفش شن بود و من خيال مي‌كردم بتول خانم سيروس را همان‌جا زير شن‌ها چال كرده و اين فكر هميشه با من بود. از همان وقت كه با صداي آمبولانس همه‌مان ريختيم توي كوچه. بتول خانم سرلخت و پابرهنه ايستاده بود ميان درگاهي و جيغ مي‌كشيد. آن روز بود كه براي اولين‌بار سر بدون موي بتول خانم را ديدم. مادرم دويد جلو، خان جان هم بود و مادر نيما و نسيم. پدرشان با زير پيراهن ايستاده بود كنار پنجره‌ي آشپزخانه و سيگار دود مي‌كرد. مثل كسي بود كه دارد فيلم سينمايي مي‌بيند. دو تا مرد با لباس سفيد و برانكار دويدند توي حياط بتول خانم. همسايه‌ها هم هجوم بردند. بتول خانم از هوش رفته بود. تا آن وقت خيال مي‌كردم آدم بي‌هوش چشم‌هايش بسته است، اما آن ‌روز زن با چشم‌هاي باز بي‌هوش بود. چشم‌هايش بي‌هيچ جنبشي باز مانده بود و رنگش مثل گچ ديوار شده بود. فقط لبش مثل خطي نازك و لرزان بود كه مي‌جنبيد. چيزي نمي‌گفت. لبش بي‌اختيار مي‌جنبيد. برانكار را كه آوردند، كسي رويش خوابيده بود. صورتش معلوم نبود. سر تا پايش را ملافه‌ي سفيد كشيده بودند. جمعيت همه شيون كشيدند و آمبولانس راه افتاد. مي‌گفتند سيروس عاشق دختري بوده، اما دخترك را شوهر داده بودند به كسي ديگر. دايي صادق مي‌گفت هميشه همين را مي‌گويند. تا كسي خودش را خلاص مي‌كند، مردم مي‌گويند عاشق بوده. دايي خودش همان‌وقت عاشق زندايي زهره بود، كه آن‌وقت‌ها زن‌دايي نبود و دختر دبير اسماعيلي بود. وقتي سيروس خودش را خلاص كرد، اطلسي كجا بود؟ خيلي فكر كردم. هيچ تصويري از او به خاطر ندارم. لابد آن وقت‌ها تازه دانشگاه قبول شده بود. يعني آن روزها هما هم بود؟
بايد بلند مي‌شدم، حس مي‌كردم پشتم چسبيده به تخت. انگار ذوب شده باشم و فرو رفته باشم لاي تار و پود تشك. بايد بلند مي‌شدم و مي‌رفتم توي هال. مي‌نشستم روبه‌روي دوستان و آشنايان. بعد همه مي‌آمدند به هما تسليت مي‌گفتند و من آب قند مي‌دادم دستش و شانه‌اش را مي‌ماليدم. نمي‌دانم چه‌طور بلند شدم. خودم را نمي‌ديدم كه بدن سنگينم از حالت خوابيده عمود شد و بعد ايستاد و رفت تا در و دستگيره را چرخاند. نفهميدم اين همه كي و چگونه بود. فقط ديدم توي هال ايستاده‌ام. چهره‌ها غريبه بودند برايم، با آن لباس‌هاي تيره و چشم‌هاي سرخ دنبال هما مي‌گشتم. گفتند توي اتاقش است. تور سياه روي سرش بود و خوابش برده بود روي تخت. پژمان هم بود. هيچ‌كس شبيه خودش نبود. پژمان بزرك شده‌ بود و هما مثل جنين خودش را جمع كرده بود در آغوش پژمان. حرفي نبود. نمي‌شد چيزي گفت. نشستم لب تخت. نبايد قضاوت مي‌كردم. نبايد حكم مي دادم. كار سختي بود. دو حلقه‌ي زير چشم هما پررنگ‌تر شده بود. خم شدم و هر دو را بغل كردم. مادر و بچه را با هم. حس كردم لاغر شده‌اند. از نزديك مي‌‌شد خط‌هاي روي صورت هما را ديد. گفتم: بايد چيزي بخوري. گفت نمي‌توانم. گفتم بايد مايعات بخوري. بعد چيزي نگفت. به پژمان اشاره كردم و گفتم: بهش چه گفتي؟
بلند شد و نشست لب تخت. سيگاري گيراند. دستش مي‌لرزيد. گفت: هنوز نپرسيده.
يادم آمد جايي خوانده بودم اگر بچه درباره‌ي مرگ انسان سئوال كرد، نبايد به او گفت كه مرگ شبيه خواب است، چون با اين پاسخ كودك از خوابيدن مي‌ترسد. بايد گفت مثل وسيله‌اي كه با بطري كار مي‌كند و وقتي فوه‌اش تمام مي‌شود از كار مي‌افتد؛ انسان هم زماني نيروي‌اش تمام مي‌شود و تا هميشه بي‌حركت مي‌ماند. و به خودم گفتم يادم باشد همين را به پژمان بگويم. هما گفت از اين‌جا مي‌رود. نمي‌داند كجا، اما چهلم كه گذشت مي‌رود. و من فكر كردم همه چيز بسيار ساده و بي‌رحمانه برگزار شد.
بعد مادر هما آمد توي اتاق. شبيه خودش بود لاغر اندام و بلند بالا. كنار لبش خال گوشتي كوچك و برجسته‌اي داشت كه آدم را وسوسه مي‌كرد دور خال نخي ببندد و محكم بكشد تا ريشه كن شود از جايش. گفت مهمان‌ها مي‌خواهند خداحافطي كنند. هما كه بلند شد، پژمان باز شد همان پسرك ريزنقش كه دامن مادرش را مي‌چسبيد. مادر هما خواست بچه را جدا كند، اما هما با حركتي عصبي مادرش را به عقب هل داد. زن زيرچشمي مرا مي‌پاييد. خودم را به نديدن زدم، مثل هميشه. توي هال روي ميز پايه كوتاه عكسي بزرگ از اطلسي بود و دو شمع روشن سياه رنگ و ديس خرما كه رويش پودر نارگيل بود و جاي هسته مغز گردو داشت. حلوا هم بود، توي قيف‌هاي كوچك كاغذي و لاي نان‌هاي ترد و نازك بستني. فضا بوي عود و گلاب مي‌داد. مهمان‌ها پشت هم صلوات مي‌فرستادند و بعد همه به نقطه‌اي خيره مي‌ماندند و فقط لب‌هاي‌شان بي‌صدا مي‌جنبيد و بعد از لحطه‌اي باز صلوات مي‌فرستادند. هما با چشم‌هاي بسته و گردن كج نشسته بود كنار مادرش. مهمان‌ها يكي‌يكي مي‌آمدند و سر سلامتي مي‌دادند. مي‌گفتند غم آخرتان باشد. و اين آخر غم بود. يا مي‌گفتند خدا پسرت را برايت نگه دارد يا چنين چيزهايي كه هيچ معلوم نبود هما بشنود يا نه. ضيايي هم بود. پيراهمنسورمه‌اي پوشيده بود و مدام سيگار مي‌كشيد. كنار اميري و انصاري نشسته بود. پدر هم بود. همراه مرتضي آمده بود. مادر حالش خراب‌تر از اين‌ها بود كه بتواند تا تهران خودش را برساند. مرتضي گفت در سي ‌سي‌يو بستري است و پدر به او چشم‌غره وفت. انگار نمي‌خواستند من بدانم. پدر گفت: ديگر ماندن تو اين‌جا صلاح نيست. بعد از چهلم برمي‌گردي انزلي.
چيزي نگفتم. باز پدر گفت: سر و وضعش را مي‌بيني؟
و اشاره كرد به مرتضي كه با موهاي ژوليده و ريش بلند نشسته بود كنارش. مرتضي گفت: برگردي انزلي براي مادر هم خوب است. خيلي تنهاست.
ساكت بودم. پژمان گوشه‌ي دامنم را كشيد. دامن سياه بلند پوشيده بودم. خيلي بلند كه لبه‌اش مي‌كشيد روي زمين. گفت: ماماني كارت دارد.
ماماني، يعني مادربزرگش كه ايستاده بود پشت پيشخان آشپزخانه به انتظار. رفتم. گفت براي باقي مهمان‌ها كه مانده‌اند شام سفارش مي‌دهيم. بايد مي‌ديدم چند نفر هستند، چند نفرشان حالا كه حرف شام بشود مي‌روند و چند نفر مي‌مانند منتظر تا ميز چيده شود و ....
ضايي حتماً مي‌ماند. نه براي خوردن، چشم و دلش سيرتر از اين حرف‌ها بود. چشم و دلش، چشمِ دلش... در ذهنم با كلمات بازي مي‌كنم. آدم‌ها را مي‌شمرم. آن‌ها ساكت نشسته‌اند كنار هم. بعضي مثل اين كه شرمنده باشند از چيزي. شايد از اين‌كه خودشان مانده‌اند و ديگري رفته. بعضي ديگر انگار خودشان را خوشبخت حس مي‌كنند. اين‌جور وقت‌ها، وقتي كسي مي‌افتد، وقتي كسي مي‌افتد و مي‌شكند يا كسي مي‌لغزد، مي‌سرد و مي‌رود تا ته، تا آخرش. انگار آن‌هاي ديگر به خودشان مي‌بالند كه ما چه‌قدر خوشبختيم، چه سالم زندگي مي‌كنيم، خوب مي‌خوريم و خوب مي‌چرخيم و به موقع و خوب و تر و تميز و به شيوه‌اي كه همه جا مرسوم است مي‌ميريم. پير مي‌شويم و آن‌قدر بدن‌‌مان فرتوت مي‌شود كه ديگر جز مرگ به كاري نمي‌آيد. بعد هم بجه‌هاي‌مان براي‌مان اشك مي‌ريزند و همسرمان تا آخر افسوس نبودنمان را مي‌خورد. اما اين‌طوري، مثل اطلسي. نه بچه‌اش آن‌قدر مي‌فهمد كه اشك بريزد و گريبان پاره كند، نه... راستي هما فردا چه مي‌كند؟ پس فردا؟ و بعد از آن؟ نمي‌دانم. نه اين كه مهم نباشد برايم. به پژمان فكر مي‌كنم پشتم مي‌لرزد. گم و گيجم. يك آدم ساكت از ميان‌مان رفته و ما مدام فكر مي‌كنيم بعد از اين چه مي‌شود. مدام از خودمان مي‌پرسيم حالا چه كسي صبح‌ها كتري را پر از آب مي‌كند و نان را لاي سفره مي‌پيچد؟ چه كسي توي هال روزنامه ورق مي‌زند؟ چه كسي وقتي هما دست‌هاي لرزانش را روي زخم‌هاش مي‌كشد، چيزي نمي‌گويد؟ دوست داشتم اين‌جا نبودم. خودم نبودم. مادر نيما و نسيم بودم كه هر روز از شوهرش كتك مي‌خورد و با صورت كبود مي‌رفت عروسي خواهرش. كاش نيامده بودم و زن رسول مي‌شدم يا ارسطو كه موهاي بلند دخترانه داشت. راستي چند سال از من كوچك‌تر بود؟ وقتي من كلاس پنجم بودم، او سوم بود. اولين‌ بار روز تولدش بود كه ديدمش. شلوار پشمي چهارخانه پوشيده بود با بلوز سفيد آستين‌چين‌دار. دور يقه‌اش هم چين‌دار بود. موهاي خرمايي روشن داشت. وقتي شمع‌ها را فوت كرد، ديگر طاقت نياوردم. حالم را نفهميدم. چيزي توي دلم بالا آمد و رسيد توي گلويم و نفس كشيدن را سخت كرد. تحملش سخت بود. رفتم دستشويي. صورتم را آب زدم و بعد خودم را توي آينه نگاه كردم. چشمانم گود افتاده بود و نوك دماغ دراز استخواني‌ام قرمز شده بود. موهايم سياه بود و كوتاه و پسرانه. با اين قيافه كدام پسر عاشقم مي‌شد؟ اصلاً حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌مانم چه‌طور سهيل كمك راننده‌ي تي‌بي‌تي عاشقم شده بود. يك سال بعدش بود. يك سال بعد از ماجراي ارسطو. ماجرايي هم نبود. شب جشن تولد بود و بغضي كه خالي‌اش كردم توي راه آب دستشويي. اشك‌هايم رفت قاتي ديگر فضولات انساني و از همان وقت فهميدم عشق يعني چيزي را بخواهي كه مال تو نيست و هيچ ‌وقت هم مال تو نمي‌شود.
باز يادم رفت كجا بودم، كجا هستم. فراموشي گرفته‌ام يا شايد اين همه آسمان و ريسمان مي‌بافم تا يادم برود چه بر سرمان رفته.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وپنجم


حالا اطلسي هم مي‌داند. شك ندارم فهميده است. از سكوتش پيداست و راه رفتنش و مكثش مقابل پنجره و سيگار كشيدنش و حتا مي‌شود از دود خاكستري كه مي‌رقصد و مي‌پيچد و مي‌رود بالا اين همه را دانست. من هم مي‌دانستم. بي‌آن‌كه ديده باشم. حدسش دشوار نبود.
هما توي اتاقش است. صداي تق‌تق ‌نمي‌آيد. شايد دراز كشيده يا دارد كتاب مي‌خواند يا شايد او هم ايستاده مقابل پنجره و دود خاكستري سايه انداخته روي سرش. پژمان پيش من است. نشسته روي پاهام و به حركت دست‌هام كه از دو طرفش آمده تا رسيده به كليدهاي سياه نگاه مي‌كند. از ميان كلمات نامش را مي‌شناسد. مي‌پرسد: درباره‌ي من مي‌نويسي؟
مي‌گويم: بله.
مي‌پرسد: مامان هما هنوز سرطان دارد؟
مي‌گويم: نه. هيچ وقت نداشته.
و چانه‌ام را مي‌چسبانم به موهاي سرش كه مثل پوست خرگوش نرم است. به فردا فكر مي‌كنم و حوالي ساعت سه و تصويري كه تكرار مي‌شود. هما را مي‌بينم شال ابريشمي سرمه‌اي‌اش را سفت دور خودش پيچيده. چيزي غير از سرما آزارش مي‌دهد. مثل كودكي است كه از ترس زير لحافش پناه مي‌گيرد. اگر مي‌شد شالش را مي‌كشيد روي صورتش تا كسي را نبيند. وقتي آدم‌ها را نبيني، خيال ميكني آن‌ها هم تو را نمي‌بينند. بعد فراموش مي‌كني نگاه‌هايي را كه از لابه‌لاي ديوارها و روزن‌ها و چهارچوب پنجره‌ها مي‌پايند تو را. نگاهش فقط عبور ماشين‌ها را مي‌پايد. چندبار پا‌به‌پا مي‌شود. ماشين‌ها بي‌رحم‌اند. ماشين‌ها به آدم‌ها راه نمي‌دهند. آدم بايد خطر كند. خودش را بيندازد لاي ماشين‌ها و بگذرد. هما مي‌گذرد، دوان دوان مي‌گذرد. تا آن طرف خيابان راهي نيست. تا آن طرف كه مردي با كت قهوه‌اي به انتظار ايستاده تا پدرانه بخندد و شانه‌هايت را در دست‌هاي بزرگش فشار دهد و تو وادار شوي سرت را بالا بگيري و خيره شوي در آن چشم‌ها. وقتي برگشتم اطلسي خانه نبود. پژمان از خواب پريده بود و گريه مي‌كرد. از آسانسور كه بيرون آمدم، صداي گريه پژمان را مي‌شد از راهرو شنيد. كليد كه انداختم در قفل بود، دو قفله. وقتي مي‌رفتم اطلسي بود و پژمان. حالا پژمان گريه مي‌كرد. من هم گريه كردم. پژمان را بغل كردم و با هم گريه كرديم. اطلسي چند دقيقه بعد از من رسيد. چند دقيقه؟ نمي‌دانم، اما خيلي دور نبود. حتماً چند قدم آن‌طرف‌تر پشت درختي ايستاده بود يا گم كرده بود خودش را در ازدحام آدم‌ها و ماشين‌ها.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وچهارم

 


پاي در پايان: زخم‌هاي هما آب آورده بود. بس كه مي‌كندشان تبديل شده بودند به دمل‌هاي چركي. كم‌غذا شده بود و زير چشم‌هاش دو حلقه‌ي كبود افتاده بود. هر روز حوالي ساعت سه از خانه بيرون مي‌رفت و يكي دو ساعت بعد مثل سرماخورده‌ها با چشم‌هاي قرمز و بيني باد كرده برمي‌گشت. حرفي هم نمي‌زد با هيچ‌كس. حتا ديگر كار نداشت پژمان چه مي‌پوشيد و چه‌طور غذا مي‌خورد و كي مي‌خوابيد. تمام روز توي اتاقش بود. مي‌نوشت. ديوانه‌وار. نمي‌دانم چه. نمي‌داد به من. فقط از صداي تق‌تق دكمه‌هاي كي‌برد مي‌فهميدم دارد مي‌نويسد. ساعت‌ها پشت در بسته‌ي اتاقش مي‌ماندم تا از سكوت فاصله‌ي بين تق‌تق‌ها بفهمم دارد چه حرفي را تايپ مي‌كند. تق‌تق‌ها اما مداوم و سريع بود. مكثي بين‌شان نبود. انگار كسي كه ضربه مي‌زد و مي‌نوشت، نه نقطه مي‌گذاشت و نه ويرگول. سكوتي در كار نبود يا حتا تفكري براي نوشتن. كلمات پيوسته و بدون فاصله مي‌آمدند و مي‌چسبيدند به هم. اطلسي هم نبود. يعني بود، اما هستي‌اش عين نيستي بود. مثل سايه، كم‌رنگ، بي‌صدا، بي‌اثر. مي‌آمد و مي‌رفت و تنها اثري كه از خودش مي‌گذاشت جاسيگاري‌هاي پر از فيلترهاي له و لورده بود كه روزي نمي‌دانم چند بار خالي‌شان مي‌كرد. شهربانو هم ديگر پيدايش نبود. اطلسي جوابش كرده بود. همان روز كه فهميد من هستم و مي‌مانم و ماندنم بسته است به خواسته‌ي او، شهربانو را جواب كرد تا سبد رخت‌هاي چرك را من هر دو هفته يك‌بار تخليه كنم در ماشين رخت‌شويي و هر بار از آن دريچه‌ي گرد خيره شوم به لباس‌ها كه چه‌طور مي‌چرخند و آستين يكي مي‌پيچد در گريبان ديگري. حالا من هر سه چهار روز در ميان محلول آبي شفاف را با صداي پيس‌پيس پخش مي‌كردم بر سطح شيشه‌ها و حواسم بود روزنامه را بكشم تا رد مايع و بخار نماند بر تن‌شان، و اگر اطلسي روزي دو بار شماره‌ي رستوران و ساندويچي محل را نمي‌گرفت و هما هر روز حوالي ساعت سه با نگاهي كه دودو مي‌زد از اتاق بيرون نمي‌پريد و دم در آسانسور پا‌به‌پا نمي‌شد، وجود هردوتاشان يك‌سره از خاطر مي‌رفت و تنها من مي‌ماندم و پژمان كه آن روزها آرام‌تر شده بود. حال حيواني را داشت كه براي ذبح آماده مي‌شود. بي‌قراري‌اش سر و صدا نداشت. مي‌نشست در تاريك روشناي هال و بلوك‌هاي رنگي‌اش را دور خودش مي‌چيد. بازي نمي‌كرد. فقط دو زانو تاب مي‌خورد روي پاهاش و صدايي مداوم مثل خرخر از دهان نيمه بازش بيرون مي‌آمد. روزهاي زوج هم طبق قراري ناگفته در ساعتي كه از روي عادت فهميده بود چه وقت است، مي‌آمد اتاق من و لب تخت مي‌نشست. چيزي نمي‌گفت. منتظر مي‌ماند تا آماده‌اش كنم. بعد دست‌ كوچكش در دست من، پله‌ها را آرام پايين مي‌آمديم و مي‌شمرديم. پله‌ها سر جاشان بودند. كم و زياد نشده بودند، همان‌طور پيچ پيچ و نفس‌بر. بعد سوار ماشين مي‌شديم. ماشين هميشگي، راننده‌ي هميشگي. سلام مي‌كرديم، مثل روزهاي زوج گذشته و روزهاي زوج نيامده. و پژمان در تمام راه خيره مي‌ماند بيرون. نمي‌دانستم چه مي‌ديد وقتي در سكوت صورتش را مي‌چسباند به شيشه‌ي ماشين و بخار دهانش رد مي‌گذاشت بر سرماي آن. شايد نهال‌هاي پارسالي را تماشا مي‌كرد كه قد كشيده و جوانه زده بودند. تصوير لحظه‌اي، دقيقه‌اي، ساكن مي‌شد و باز درخت‌ها يكي يكي مكرر و بي‌تفاوت مي‌آمدند و مي‌گذشتيم ازشان، يا شايد نگاهش، خط ميان جاده را مي‌پاييد كه مثل رنگي سفيد جريان داشت كف خيابان و مدام قطع و وصل مي‌شد. چيزي نمي‌گفتيم، تنها يكي دو جمله‌ي خشك. تعبيري غريب است، اما هرچه فكر مي‌كنم براي صداهايي كه از حنجره‌اي بيرون مي‌آمد كه تمام روز پنج شش بار بيش‌تر تازهايش نلرزيده بود، توصيفي غير اين پيدا نمي‌كنم.
تنها تفاوت روزهاي زوج با همديگر در خطوط دفترهاي پژمان بود. شنبه‌ها و دوشنبه‌ها دفتر دو خط و چهارشنبه‌ها دفتر پنج خط. ديگر براي پژمان فرقي نداشت انگليسي بخواند با ويلون كوچكش را بر شانه بگيرد.

 

 

مي‌دانم كه بايد بنويسم. بنويسم تا خلاص شوم. و از اين فكر، از فكر امكان نوشتن و رها شدن از همه چيز، از دوستي‌ها، عشق‌ها، وابستگي‌ها، قيد‌ها... ته وجودم را با همه‌ي تلخي، خوشي عظيمي فرا مي‌گيرد. سال نو هم... خب حسي در من ايجاد نمي‌كند. سال نو براي من از چهاردهمين روزش شروع مي‌شود. وقتي باز من هستم و تنهايي و سيگار و نوشتن و نوشتن و باز نوشتن. كلمات عزيز در آغوش‌تان مي‌گيرم.

وسرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌وسوم


 حالا ديگر هما هم وبلاگم را مي‌خواند. حس كسي را دارم كه لباس‌هاي زيرش را جلو چشم همسايه‌ها پهن مي‌كند. گاهي فكر مي‌كنم وبلاگ نوشتن
بيماري انسان امروز است. يك‌جور عادت عجيب كه نمي‌دانم ريشه‌اش در كجاست. فرياد زدن خصوصي‌ها در ميان جماعت غريبه‌ها و آشناها. دليلش را نمي‌فهمم. ضيايي مي‌گويد:"نمي‌شود، نسل شما نمي‌تواند از اين امكان چشم‌پوشي كند. حذفش نكن. اما حواست باشد راه درست استفاده‌اش را ياد بگيري."
حواسم هست؟ شايد ايراد كار از آن‌جا باشد كه من خواندن و نوشتن را از وبلاگ شروع كردم. پيايي مي‌گويد: "وبلاگ عادتت مي‌دهد به سرسري خواندن و الله بختكي نوشتن."
زندگي‌ام مثل جغد شده. خيلي كم مي‌خوابم. شب تا نزديكي‌هاي سحر مشغول وبلاگ خواندن و تعقيب دعواهاي وبلاگي هستم و روزها را به كسالت مي‌گذرانم. وقتي به خودم مي‌آيم، مي‌بينم لحظاتم را مفت باخته‌ام. به آدم‌هايي فكر مي‌كنم كه از پشت ميز كامپيوترشان بي‌آن‌كه پاي‌شان را از چهارديواري‌شان بيرون بگذارند، بي‌آن‌كه خطر و رنجي را متحمل شوند، عاشق و فارغ مي‌شوند. آدم‌هايي كه با نوشته‌هاي‌شان خودشان را معرفي مي‌كنند. مادر فداكار، همسر نمونه، مرد تنها، دخترك سر به هوا. من اين ميان چه هستم؟ نقش من چيست؟ به خوانندگانم گفته‌ام چه كاره‌ام؟ صادقانه مي‌نويسم. اين صداقتم به خاطر چيست؟ گاهي خيال مي‌كنم در همين صداقت هم نوعي رياكاري نهفته است. به بازيگري مي‌مانم كه نقش برنادت مقدس را بازي مي‌كند. حتا گاهي اعتمادم رابه خودم هم از دست مي‌دهم. خواب ديدم. من بودم و مرتضي. هم‌سن و سال پژمان بودم. مرتضي مرا با خودش برده بود تهران. بعد باز من بودم. همين‌قدر كه هستم، سي‌ و چند ساله. نگران بودم، نگران خودم كه تنهايي با مرتضي رفته‌ام تهران و خيال مي‌كنم كاش يادم بود به خودم مي‌گفتم قبل از خواب حتماً دستشويي بروم. نگران بودم جايم را خيس كن مو كسي نباشد تا يواشكي لباس تميز بدهد به من. بعد دلتنگ شدم براي خودم، آن خودي كه هم‌سن و سال پژمان بود. دلتنگ مثل مادري كه براي بچه‌اش دلتنگ شود. بعد باز خودم بودم، همين‌طور مثل حالا، با سهراب بودم. موهاي بلند نارنجي‌اش را داده بود پشت گوش‌هاش و چيزهايي مي‌گفت. پشت به پنجره ايستاده بود و چيزهايي مي‌گفت. از پشت سرش درخت‌هاي بلند بيرون پيدا بود. درخت‌ها مثل اوكاليپتوس‌هاي همسايه‌ي رو‌به‌رويي اطلسي‌ها بودند. من نگاهم به شاخه‌هاي بلند بود كه توي باد مي‌رقصيدند و به لانه‌ي كلاغ‌هاي آن بالا فكر مي‌كردم. سهراب حرف مي‌زد. يادم نيست چه مي‌گفت. توي خواب هم يادم نمي‌ماند انگار. بعد فكر كردم ضيايي كجاست؟ اين چه مي‌گويد؟ خيال كردم حرف‌هايش تكرار يك چيزي است كه من نمي‌فهمم و دلم براي حرف‌هاي ضيايي تنگ شد و نمي‌دان مداشتم به كه مي‌گفتم كه ضيايي حرف‌هاي فلسفي مي‌زند و بعد ديگر نمي‌دانم چه شد كه پريدم از خواب و حالا كه ساعت پنج و چهل دقيقه‌ي صبح است نشسته‌ام اين‌جا و اين‌هارا مي‌نويسم. چند دقيقه‌ي ديگر اطلسي بيدار مي‌شود، كتري را پر از آب مي‌كند، بعد در را كه ديشب دوقفله كرده باز مي‌كند و مي‌رود پارك تا سه ربع بعد عرق كرده با نان تازه برگردد. بوي نان تازه دلم را به هم مي‌زند. از صداي شرشر آب هم توي كتري خالي بدم مي‌آيد و صداي چرخاندن كليد توي قفل در ياد مدرسه مي‌اندازدم. صبح‌هاي زود كه پدر بيدار مي‌شد و آن‌قدر سروصدا راه مي‌انداخت تا بفهماند روز شروع شده و من بايد روپوش گل و گشاد سورمه‌اي را تن كنم و راه بيفتم. ياد خانم كاكاوند كه در مراسم صبحگاهي به من كه با صداي تودماغي تك‌خوان سرود بودم مي‌خنديد. صدايم خوب نبود، مي‌دانستم. براي سرود خواندن خوب نبود. اگرچه بعدها سهراب گفته بود صدايت پشت تلفن آدم را يك‌جوري مي‌كند و من گفته بودم چه جوري؟ گفته بودم و خنديده بودم و سهراب ساكت مانده بود و فقط صداي نفسش مي‌آمد، مثل وقتي كه ضيايي پشت تلفن نفس مي‌كشد. درست مثل آن روز كه شماره‌ي دفترش را به من داد و گفت بدهم به هما و بگويم منتظر تماسش هست و من فكر كرده بودم هما كه شماره‌ي ضيايي را دارد و هر روز هم حرف مي‌زنند با هم، و او فقط شماره را خوانده بود و من چيزي نگفته بودم و او هم ساكت مانده بود و فقط نفس كشيده بود.

و سرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل سي‌ام


 

روز قصه: غروب‌هاي شنبه مي‌نشستم در كافه‌ي رو‌به‌روي كلاس پژمان. تا تعطيلي‌اش همان‌جا مي‌ماندم. چيزي مي‌خواندم و چند خطي مي‌نوشتم. اگرچه نوشتن روي كاغذ سخت شده برايم. كاغذ سفيد بي‌جان مي‌ماند زير دستم تا من كلمات را بچينم روي خطوط آبي‌اش جان بگيرند، صدا كنند، غلغله كنند واژه‌ها كه مثل گنجشك‌هاي پر سر و صداي دم صبح به سر و كول هم مي‌پرند.

در كافه خبري نبود. مشتري‌هايش بيش‌تر دختر و پسرهاي دم بخت بودند يا كارگرهايي كه ساعت پنج و شش خسته و گرسنه آن‌جا پناه مي‌گرفتند. هيچ‌وقت خبري نبود. خبر يعني كسي بيايد حواست را پرت كند يا نگاهش را بدوزد به تو و تو، خودت را به نديدن بزني. اما آن‌جا خبري نبود. فقط يكي از آن روزها، وقت نشستن مردي را ديدم بالا تنه‌اش پشت روزنامه پنهان بود. شلوار كتان خاكستري پوشيده بود و پا روي پا انداخته بود. همين.Edit

و سرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل بیست و نهم

*و سرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل بیست و نهم*
مرتضي را ديدم. جايي نزديكي خانه‌ي عموي سارا قرار گذاشتيم. در راه مدام مي‌گفت پول ندارد سارا را عمل كند. گفت كه سارا هم اين حرف‌ها سرش نمي‌شود. بعد رسيديم خانه ي عموي سارا. عمويش مردي بلندبالا بود كه موهايش را كج شانه زده بود تا كچلي سرش نمايان نباشد. دخترعموهايش هم بودند. سه چهارتايي مي‌شدند. دقيق يادم نيست. شبيه هم بودند و دائم در رفت و آمد. سارا هم كه از اتاق بيرون آمد نوك بيني‌اش قرمز بود و دستمالي مچاله توي دستش. با هم روبوسي كرديم و نشستيم. رعنا نشست روي پاي من. سارا گفت: "عمه را اذيت نكن." گفتم: "بگذار راحت باشد." برايش چندتايي كتاب گرفته بودم و يك كيسه آدامس و شانسي و اين جور چيزها. خوشش آمد. تشكر كرد. دختر مودبي بود. با همه مودب بود جز با مرتضي. با او كه حرف مي‌زد، مي‌ديدم چه خشمي در نگاه و صداي دختر نيم‌وجبي است. مرتضي هم سكوت مي‌كرد. سفره‌ي شام را كه چيدند، خنده‌ام گرفت. ماهي كباب و رولت گوشت فقط دو قلم از چيزهايي است كه يادم مانده. يك طرف ميز zرفي عجيب و غريب و سبز رنگ بود كه با پولك رويش نقش اژدها كار كرده بودند. بعد فهميدم جنس ظرف از پوست هندوانه است و نتيجه‌ي هنر فهيمه دخترعموي بزرگ. بعد از غدا هم كه همه جورش سير فراوان داشت، فرانك سبد كوچكي را كه با روبان و تور تزئين شده بود آورد و به همه آدامس تعارف كرد. سارا گفت كه دخترعموها پيش خانمي كه اسمش چي‌چي‌ناز بود مي‌روند كلاس آشپزي و سفره‌آرايي. بعد هم مراسم چاي با شيريني بود كه آن يكي كه از بقيه كوتاه‌تر بود و ران‌هاي گردي داشت، اجرايش كرد. نامش فريبا بود. شيريني‌هاي نارگيلي كوچك را كه در ظرفي از جنس آرد و شكر چيده شده بود، به همه تعارف كرد. خوبي‌اش اين بود كه بعد از شيريني مي‌شد ظرفش را هم خورد. قرار بود سارا متقاعد شود از فكر عمل و بارداري مجدد بيرون بيايد. يك لحظه هم تنها نبوديم. با اشاره‌ي مرتضي در همان جمع فاميلي گفتم كه هزينه‌ي عمل زياد است و داشتن يك بچه‌ي ديگر در اين اوضاع و احوال چندان معقول نيست. مرتضي گفت من هم همين را به سارا مي‌گويم، اما توي گوشش نمي‌رود.
سارا سرش پايين بود و دستمال مشت كرده در دستش را ريز مي‌كرد. رعنا كه مشغول سر هم كردن تكه‌هاي شانسي‌اش بود، درآمد و گفت: "تو كه نمي‌خواي پولشو بدي، عمو ولي مي‌ده." مرتضي فقط گفت: "اِ..." در اين صدا سئوالي نبود و نه حتا حيرتي. فقط صوتي بود كه همراه نفسش خيلي اتفاقي از فاصله‌ي لب‌هاش خارج شده بود. وقت برگشتن چيزي نگفتيم. تا در خانه‌ي اطلسي‌ها آمد. از ماشين كه پياده شدم، سرم را خم كردم تا خوب ببينمش. دوست داشتم خيره شوم به نگاهش. گفتم: "زياد نگران نباش. اين‌جور كه پيداست مهمان عمو ولي هستيد." بعد هم رفتم. پشت كردم و برادرم را از خاطر بردم.
وقتي آمدم بالا، اطلسي و پژمان تنها بودند. هما نبود. كسي خبر نداشت كجاست. اطلسي مي‌گفت با ضيايي هم تماس گرفته، او هم بي‌خبر بود. پژمان از زور گريه به هق‌هق افتاده بود. نفسش بالا نمي‌آمد. از ساعت چهار بعدازظهر غيبش زده بود. تلفن همراه‌اش هم جواب نمي‌داد. ماشين را هم نبرده بود. حتماً همين نزديكي‌ها بود. گفته بود مي‌خواهد خودش را گم و گور كند. مي‌خواهد برود توي پاركي بنشيند روي نيمكت و به آدم‌هاي غريبه سلام كند. لازم نبود اطلسي همراهم بيايد. پيدا كردنش آسان‌تر از آن كه بود مي‌نمود. چند قدم كه خيابان را بالا رفتم، پيدا شد؛ نشسته بر نيمكت، پشت به ماشين‌هايي كه از بلوار كوچك نزديك خانه‌ي اطلسي‌ها عبور مي‌كردند. چراغ‌هاي بلوار روشن بود و تشخيص زني تنها با روپوش آبي چندان سخت نبود. نشستم كنارش. گفتم: "همه را نگران كردي." چيزي نگفت. اين‌جا نبود، توي اين دنيا. فهميدم چيزي خورده. با اطلسي تماس گرفتم. گفتم كافي بود از خانه مي‌آمد بيرون تا هما را پيدا مي‌كرد. گفتم نگران نباشد و پژمان را يك‌طور ساكت نگه‌ دارد تا ما بياييم. هما بي‌حركت مانده بود. دست كردم زير بازويش. تكيه‌اش به من بود. شايد يك ساعتي كنار شمشادها قدم زديم. بعد گفتم برگرديم خانه. مخالفتي نكرد. فقط توي راه‌پله‌ها گفت زخم‌هاي پايش آزارش مي‌دهند. مدتي بود دوباره جوراب‌هاي كلفت مشكي مي‌پوشيد. داروها افاقه نكرده بود. پژمان را كه مي‌خواباندم، صداي هما را از هال شنيدم كه به اطلسي مي‌گفت چند روز قبل رفته پيش دكترش. او گفته اين زخم‌ها چيزي بيش از يك حساسيت ساده است. بعد خواست از زخم‌ها نمونه بردارد. هما نگذاشت. گفت: "مي‌دانم سرطان است." اطلسي فقط گفت: "بس كن." هما گفت: "سرطان پوست." از صدايش مي‌شد فهميد دارد مي‌رود سمت اتاق خواب.
خسته‌ام و متنفر. اين روزها از همه كس بدم مي‌آيد. مي‌خواهم يك جاي ساكت باشم. جايي كه از اين بوي تهوع‌آور خبري نباشد، بوي زندگي. اين روزها مدام فكر مي‌كنم خودم را بكشم. فكرش آرامش مي‌دهد به من، خيال‌بافي مي‌كنم و مرگم را مزه مزه. همه افسوس خواهند خورد. چه كسي فكرش را مي‌كرد؟ من؟ خيلي برايشان حيرت‌آور خواهد بود. نمي‌دانند چه‌قدر گم و گيجم. فقط ظاهرم را مي‌بينند. لبخند مي‌زنم و مودبانه در جمع سكوت مي‌كنم. پژمان را با آن همه ادا و اطوار تحمل مي‌كنم و مثل يك خانم خوب با صداي آهسته، بسيار آهسته حرف مي‌زنم. ضيايي حتماً خيلي توي فكر مي‌رود. پدرم غمگين مي‌شود و لابد سهراب براي مراسم كفن و دفنم مي‌آيد ايران. راستي كجا دفنم مي‌كنند؟ اگر بميرم پژمان و هما چه مي‌شوند؟ اطلسي چه؟ بايد صبر كنم، اما مي‌ترسم دير بشود. مي‌ترسم آن وقت ديگر پدر و مادرم نباشند تا ازشان انتقام بگيرم. احمقانه است اين كه زندگي و مرگت به خاطر ديگران باشد. بايد مثل قهرمان داستان هدايت بود. همان‌طور بيمار شد و از بيماري مرد. اين مرگ خيلي اصيل است. انگار مرده‌اي كه فقط مرده باشي، به خاطر خودِ مرگ و نه براي جلب محبت ديگران و نه حتا براي انتقام.
اطلسي و هما باز دارند سر و صدا مي‌كنند. پچ‌پچه‌شان دارد به فرياد بدل مي‌شود. آرزوي تيمارستان دارم. بايد يكي از اين دو اتفاق در زندگي‌ام بيفتد؛ يا مرگ يا بستري شدن در يك تيمارستان. اين‌طوري همه مي‌فهمند چه‌قدر حالم خراب است. به خصوص به پدر و مادرم ثابت مي‌شود و به مرتضي تا بداند حماقتش با من چه كرد.