و سرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل بیست و نهم
*و سرانگشتانم بر پيشاني است/ فصل بیست و نهم*
مرتضي را ديدم. جايي نزديكي خانهي عموي سارا قرار گذاشتيم. در راه مدام ميگفت پول ندارد سارا را عمل كند. گفت كه سارا هم اين حرفها سرش نميشود. بعد رسيديم خانه ي عموي سارا. عمويش مردي بلندبالا بود كه موهايش را كج شانه زده بود تا كچلي سرش نمايان نباشد. دخترعموهايش هم بودند. سه چهارتايي ميشدند. دقيق يادم نيست. شبيه هم بودند و دائم در رفت و آمد. سارا هم كه از اتاق بيرون آمد نوك بينياش قرمز بود و دستمالي مچاله توي دستش. با هم روبوسي كرديم و نشستيم. رعنا نشست روي پاي من. سارا گفت: "عمه را اذيت نكن." گفتم: "بگذار راحت باشد." برايش چندتايي كتاب گرفته بودم و يك كيسه آدامس و شانسي و اين جور چيزها. خوشش آمد. تشكر كرد. دختر مودبي بود. با همه مودب بود جز با مرتضي. با او كه حرف ميزد، ميديدم چه خشمي در نگاه و صداي دختر نيموجبي است. مرتضي هم سكوت ميكرد. سفرهي شام را كه چيدند، خندهام گرفت. ماهي كباب و رولت گوشت فقط دو قلم از چيزهايي است كه يادم مانده. يك طرف ميز zرفي عجيب و غريب و سبز رنگ بود كه با پولك رويش نقش اژدها كار كرده بودند. بعد فهميدم جنس ظرف از پوست هندوانه است و نتيجهي هنر فهيمه دخترعموي بزرگ. بعد از غدا هم كه همه جورش سير فراوان داشت، فرانك سبد كوچكي را كه با روبان و تور تزئين شده بود آورد و به همه آدامس تعارف كرد. سارا گفت كه دخترعموها پيش خانمي كه اسمش چيچيناز بود ميروند كلاس آشپزي و سفرهآرايي. بعد هم مراسم چاي با شيريني بود كه آن يكي كه از بقيه كوتاهتر بود و رانهاي گردي داشت، اجرايش كرد. نامش فريبا بود. شيرينيهاي نارگيلي كوچك را كه در ظرفي از جنس آرد و شكر چيده شده بود، به همه تعارف كرد. خوبياش اين بود كه بعد از شيريني ميشد ظرفش را هم خورد. قرار بود سارا متقاعد شود از فكر عمل و بارداري مجدد بيرون بيايد. يك لحظه هم تنها نبوديم. با اشارهي مرتضي در همان جمع فاميلي گفتم كه هزينهي عمل زياد است و داشتن يك بچهي ديگر در اين اوضاع و احوال چندان معقول نيست. مرتضي گفت من هم همين را به سارا ميگويم، اما توي گوشش نميرود.
سارا سرش پايين بود و دستمال مشت كرده در دستش را ريز ميكرد. رعنا كه مشغول سر هم كردن تكههاي شانسياش بود، درآمد و گفت: "تو كه نميخواي پولشو بدي، عمو ولي ميده." مرتضي فقط گفت: "اِ..." در اين صدا سئوالي نبود و نه حتا حيرتي. فقط صوتي بود كه همراه نفسش خيلي اتفاقي از فاصلهي لبهاش خارج شده بود. وقت برگشتن چيزي نگفتيم. تا در خانهي اطلسيها آمد. از ماشين كه پياده شدم، سرم را خم كردم تا خوب ببينمش. دوست داشتم خيره شوم به نگاهش. گفتم: "زياد نگران نباش. اينجور كه پيداست مهمان عمو ولي هستيد." بعد هم رفتم. پشت كردم و برادرم را از خاطر بردم.
وقتي آمدم بالا، اطلسي و پژمان تنها بودند. هما نبود. كسي خبر نداشت كجاست. اطلسي ميگفت با ضيايي هم تماس گرفته، او هم بيخبر بود. پژمان از زور گريه به هقهق افتاده بود. نفسش بالا نميآمد. از ساعت چهار بعدازظهر غيبش زده بود. تلفن همراهاش هم جواب نميداد. ماشين را هم نبرده بود. حتماً همين نزديكيها بود. گفته بود ميخواهد خودش را گم و گور كند. ميخواهد برود توي پاركي بنشيند روي نيمكت و به آدمهاي غريبه سلام كند. لازم نبود اطلسي همراهم بيايد. پيدا كردنش آسانتر از آن كه بود مينمود. چند قدم كه خيابان را بالا رفتم، پيدا شد؛ نشسته بر نيمكت، پشت به ماشينهايي كه از بلوار كوچك نزديك خانهي اطلسيها عبور ميكردند. چراغهاي بلوار روشن بود و تشخيص زني تنها با روپوش آبي چندان سخت نبود. نشستم كنارش. گفتم: "همه را نگران كردي." چيزي نگفت. اينجا نبود، توي اين دنيا. فهميدم چيزي خورده. با اطلسي تماس گرفتم. گفتم كافي بود از خانه ميآمد بيرون تا هما را پيدا ميكرد. گفتم نگران نباشد و پژمان را يكطور ساكت نگه دارد تا ما بياييم. هما بيحركت مانده بود. دست كردم زير بازويش. تكيهاش به من بود. شايد يك ساعتي كنار شمشادها قدم زديم. بعد گفتم برگرديم خانه. مخالفتي نكرد. فقط توي راهپلهها گفت زخمهاي پايش آزارش ميدهند. مدتي بود دوباره جورابهاي كلفت مشكي ميپوشيد. داروها افاقه نكرده بود. پژمان را كه ميخواباندم، صداي هما را از هال شنيدم كه به اطلسي ميگفت چند روز قبل رفته پيش دكترش. او گفته اين زخمها چيزي بيش از يك حساسيت ساده است. بعد خواست از زخمها نمونه بردارد. هما نگذاشت. گفت: "ميدانم سرطان است." اطلسي فقط گفت: "بس كن." هما گفت: "سرطان پوست." از صدايش ميشد فهميد دارد ميرود سمت اتاق خواب.
خستهام و متنفر. اين روزها از همه كس بدم ميآيد. ميخواهم يك جاي ساكت باشم. جايي كه از اين بوي تهوعآور خبري نباشد، بوي زندگي. اين روزها مدام فكر ميكنم خودم را بكشم. فكرش آرامش ميدهد به من، خيالبافي ميكنم و مرگم را مزه مزه. همه افسوس خواهند خورد. چه كسي فكرش را ميكرد؟ من؟ خيلي برايشان حيرتآور خواهد بود. نميدانند چهقدر گم و گيجم. فقط ظاهرم را ميبينند. لبخند ميزنم و مودبانه در جمع سكوت ميكنم. پژمان را با آن همه ادا و اطوار تحمل ميكنم و مثل يك خانم خوب با صداي آهسته، بسيار آهسته حرف ميزنم. ضيايي حتماً خيلي توي فكر ميرود. پدرم غمگين ميشود و لابد سهراب براي مراسم كفن و دفنم ميآيد ايران. راستي كجا دفنم ميكنند؟ اگر بميرم پژمان و هما چه ميشوند؟ اطلسي چه؟ بايد صبر كنم، اما ميترسم دير بشود. ميترسم آن وقت ديگر پدر و مادرم نباشند تا ازشان انتقام بگيرم. احمقانه است اين كه زندگي و مرگت به خاطر ديگران باشد. بايد مثل قهرمان داستان هدايت بود. همانطور بيمار شد و از بيماري مرد. اين مرگ خيلي اصيل است. انگار مردهاي كه فقط مرده باشي، به خاطر خودِ مرگ و نه براي جلب محبت ديگران و نه حتا براي انتقام.
اطلسي و هما باز دارند سر و صدا ميكنند. پچپچهشان دارد به فرياد بدل ميشود. آرزوي تيمارستان دارم. بايد يكي از اين دو اتفاق در زندگيام بيفتد؛ يا مرگ يا بستري شدن در يك تيمارستان. اينطوري همه ميفهمند چهقدر حالم خراب است. به خصوص به پدر و مادرم ثابت ميشود و به مرتضي تا بداند حماقتش با من چه كرد.