يك جغد چوبي كوچك دارم. وقتي پر ميشوم از تلخي لبم را ميچسبانم به شيار بالاي سرش و نفسم را ميدهم توش. جغد هو ميكشد. هو هو ميكند. انگار همهي تلخي مرا در باز دمي از آن ريههاي كوچك چوبياش بيرون ميدهد. مثل خاكستر مرده كه به باد ميدهند.
يك جغد چوبي كوچك دارم. وقتي پر ميشوم از تلخي لبم را ميچسبانم به شيار بالاي سرش و نفسم را ميدهم توش. جغد هو ميكشد. هو هو ميكند. انگار همهي تلخي مرا در باز دمي از آن ريههاي كوچك چوبياش بيرون ميدهد. مثل خاكستر مرده كه به باد ميدهند.
ميگويد از حالا به بعد ديگر آن جنبهي روشنفكر وجودم را كنار بگذار و خيلي عادي و طبيعي به اين ماجرا نگاه كن و ببين كه من حق ندارم؟ من خيلي زور ميزنم تا حاليش كنم حق ندارد. حق ندارد يك بازي را با قوانين دنياي مدرن و حال روشنفكري شروع كند، بعد بگويد دور اول تمام نشده ميخواهيم سنتي باشيم و من ميترسم از باختن و شكستن.
آشنايي با شور و جدايي با درد .
اين چيزها را فقط توي پاورقيهاي عبرتآميز مجلات خوانده بودم.
من شايد نامهنگار خوبي باشم اما كي ميخواهم نويسنده بشوم، معلوم نيست.
| چهارشنبه 12 مهر1391 ساعت: 8:19 | توسط:حاجی | ||||
| بی خود نیست چند وقته اینجا نیومدم بر خلاف همیشه خیلی وقت بوده ننوشتید | |||||
جناب "حاجی" جای دیگری می نویسم. یک نشانی ایمیل بدهید تا آدرس وبلاگ را بفرستم خدمتتان. اگر مایل بودید البته.
دوست دارم يكي از اين صبحها كه بيدار ميشوم، كه با بغض بيدار ميشوم، توي جايام بنشينم و بلند بلند گريه كنم و بعد خودم را بتكانم و خلاص بروم باقي زندگيام را بكنم. اما نميشود، هر صبح بغض همينطور دست در گردن با من بيدار ميشود و تا ظهر در من ته نشين ميشود و غروب از خاطرم ميرود و شب در من ميخوابد تا صبح بعد.