در كتاب‌فروشي/ ده

 

چند روز پيش  خانومي خيلي دستپاچه و نگران  آمد بالا و گفت اين احمدرضا احمدي كيه؟

هم‌كار من كه از حال خانوم هول شده بود گفت چه‌طور مگه؟

گفت آخه پشت ويترين‌اتون چند تا كتاب هست روش نوشته احمدرضا احمدي از ايوون خونه‌اشون فرار كرده، احمدرضا احمدي گم شده، به يابنده‌اشم كه مژدگاني مي‌دن[1]. كيه اين آخه؟

هم‌كار من هم با صبوري توضيح داد و خلاصه خانواده‌اي را از نگراني در آورد!



·         [1] احمدرضا احمدی از ایوان خانه شان فرار کرد.

·         مژدگانی به یابنده احمدرضا احمدی.

·         پسرکی به نام احمدرضا احمدی گم شده است.

نام سه كتاب از مجموعه اشعار احمدرضا احمدي- چاپ نظر

 

 

در کتاب‌فروشی9

 

دو مرد جوان وارد می‌شوند. به نظر بیست و سه، چهار ساله می‌رسند. یکی کاپشن مشکی پوشیده و موهای‌اش را سر بالا شانه کرده. دیگری کت خاکستری تن‌اش است و دست‌اش را گچ گرفته. کاپشن مشکی‌ه می‌گوید: مسخ صادق هدایتو دارین؟

می‌گویم مسخ را کافکا نوشته و هدایت ترجمه کرده.

می‌گوید: از صادق چی دارین؟

می‌خندم. دارم قفسه‌ی رمان خارجی‌ها را مرتب می‌کنم. سرم را بالا می‌کنم:

-          مثل این با صادق هدایت خیلی ندارینا.

مرد دست گچی شانه‌اش را سنگین بالا می‌اندازد:

-          آره با هم رله‌ایم.

بلند می‌شوم و جیبی‌های هدایت را که روی میز چیده‌ایم نشان می‌دهم. کاپشن مشکی‌ه می‌گوید:

-          آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز رو هم دارین؟

-          بله.

-          کمدی‌الهی رو هم دارین؟

-          بله.

-          کجاست؟

روی پنجه‌ها کش می‌آیم تا دو جلدی کمدی الهی را بیاورم پایین و نشان‌شان بدهم.

-          اووه... چه‌قدر طولانیه.

مرد دست گچی می‌گوید: این مسخ رو که صادق ترجمه کرده، همین جوری ترجمه کرده دیگه؟

با نگاهم می‌پرسم یعنی چی؟

-          هرجور دل‌اش خواسته دیگه...

-          آقای محترم صادق هدایته، ذبیح‌الله منصوری نیست که.

بعد یک زنده‌ به گور از میان جیبی‌ها برمی‌دارند و می‌گذارند روی میز. احساس می‌کنم از سر رفاقت‌شان می‌خواهند این‌طوری حالی هم به صادق بدهند.

در کتاب‌فروشی8

 

-          تاریخ بیهقی خطیب‌رهبر دارین؟

-          بله داریم.

-          چنده؟

-          بیست و چهار تومن

-          یه دست نخورده‌اشو بدین.

می‌روم سمت قفسه تا کتاب را بیاورم. آقای مشتری هم پشت سرم حرکت می‌کند:

-          خانم،‌ دست نخورده باشه‌ها.

کتاب را از قفسه در می‌آورم و می‌دهم به‌شان.

-          دست نخورده‌اس؟

دوست دارم توی چشم‌های آقای محترم نگاه کنم و بگویم: مگه می‌خوای زن بگیری آقا؟

 

 

در کتاب‌فروشی7

 

.

.

-          یه رمان شیک می‌خوام.

در كتاب‌فروشي6

.

.

طرف كتاب "چسب زخم" ابراهيم رها را برداشته. نگاه مي‌كند، مي‌بيند اسم‌اش چسب زخم است بعد مي‌پرسد:

ـ كتاب‌اش مذهبيه؟

نكته‌ي پندآموز: شما كتاب را باز كن، نگاه كن. نمي‌خوردت كه!

در كتاب‌فروشي5

.

.

مشتري در حالي كه سرش در كتاب "سلوك" محمود دولت‌آبادي است:

ـ "گندم" مودب‌پورو دارين؟

ـ بله

"سلوك" را مي‌گذارد كنار. "گندم" را از دست‌ام مي‌گيرد. سرش در كتاب مودب‌پور است:

ـ شاهنامه دارين؟

ـ بله.

"گندم" را كنار مي‌گذارد و شاهنامه‌ را بزرگ و سنگين بغل مي‌كند. سرش در شاهنامه است:

ـ نوچ. اينا سانسور داره. بي‌سانسورشو مي‌خوام. شاهنامه بي‌سانسور نداري؟

به قول گودري‌ها: وسواس فرهنگي‌ات تو حلق‌ام.

 

در كتاب‌فروشي4

.

.

مشتري بخش روان‌شناسي: كتاباي باربارا رو دارين از مسعود لعلي؟

- باربارا خودش نويسنده است. كتاباش هم تو اين قفسه است.

- مي‌دونم، تو مجله معرفي كرده بود. گفته بود يه كتابي هست نويسنده‌اش بارباراست، پديدآورنده‌اش مسعود لعلي‌ه.

- يعني چي؟ يعني مسعود لعلي زاييدتش؟

در كتاب‌فروشي3

.

.

مشتري: خانم اين كتاباي تعيين جنسيت بچه درست عمل مي‌كنه؟

كتاب‌فروشي كه من باشم: والا كسي تا حالا خبرشو برامون نياورده.

در كتاب‌فروشي2

.

.

 مشتري: يه رمان خوب مي‌خوام.

يك رمان خوب مي‌دهم دست‌شان.

مشتري ابروها را بالا داده و گردن‌اش را كج كرده:

- يعني اين از رمانايي كه تو كتاب‌خونم دارم به‌تره؟

در کتاب‌فروشی1

 

.

.

- مشتری: یه کتاب می‌خواستم برای مطالعه.

من و خانم واو انگشت حیرت می‌خاییم.