پاي در پايان: زخم‌هاي هما آب آورده بود. بس كه مي‌كندشان تبديل شده بودند به دمل‌هاي چركي. كم‌غذا شده بود و زير چشم‌هاش دو حلقه‌ي كبود افتاده بود. هر روز حوالي ساعت سه از خانه بيرون مي‌رفت و يكي دو ساعت بعد مثل سرماخورده‌ها با چشم‌هاي قرمز و بيني باد كرده برمي‌گشت. حرفي هم نمي‌زد با هيچ‌كس. حتا ديگر كار نداشت پژمان چه مي‌پوشيد و چه‌طور غذا مي‌خورد و كي مي‌خوابيد. تمام روز توي اتاقش بود. مي‌نوشت. ديوانه‌وار. نمي‌دانم چه. نمي‌داد به من. فقط از صداي تق‌تق دكمه‌هاي كي‌برد مي‌فهميدم دارد مي‌نويسد. ساعت‌ها پشت در بسته‌ي اتاقش مي‌ماندم تا از سكوت فاصله‌ي بين تق‌تق‌ها بفهمم دارد چه حرفي را تايپ مي‌كند. تق‌تق‌ها اما مداوم و سريع بود. مكثي بين‌شان نبود. انگار كسي كه ضربه مي‌زد و مي‌نوشت، نه نقطه مي‌گذاشت و نه ويرگول. سكوتي در كار نبود يا حتا تفكري براي نوشتن. كلمات پيوسته و بدون فاصله مي‌آمدند و مي‌چسبيدند به هم. اطلسي هم نبود. يعني بود، اما هستي‌اش عين نيستي بود. مثل سايه، كم‌رنگ، بي‌صدا، بي‌اثر. مي‌آمد و مي‌رفت و تنها اثري كه از خودش مي‌گذاشت جاسيگاري‌هاي پر از فيلترهاي له و لورده بود كه روزي نمي‌دانم چند بار خالي‌شان مي‌كرد. شهربانو هم ديگر پيدايش نبود. اطلسي جوابش كرده بود. همان روز كه فهميد من هستم و مي‌مانم و ماندنم بسته است به خواسته‌ي او، شهربانو را جواب كرد تا سبد رخت‌هاي چرك را من هر دو هفته يك‌بار تخليه كنم در ماشين رخت‌شويي و هر بار از آن دريچه‌ي گرد خيره شوم به لباس‌ها كه چه‌طور مي‌چرخند و آستين يكي مي‌پيچد در گريبان ديگري. حالا من هر سه چهار روز در ميان محلول آبي شفاف را با صداي پيس‌پيس پخش مي‌كردم بر سطح شيشه‌ها و حواسم بود روزنامه را بكشم تا رد مايع و بخار نماند بر تن‌شان، و اگر اطلسي روزي دو بار شماره‌ي رستوران و ساندويچي محل را نمي‌گرفت و هما هر روز حوالي ساعت سه با نگاهي كه دودو مي‌زد از اتاق بيرون نمي‌پريد و دم در آسانسور پا‌به‌پا نمي‌شد، وجود هردوتاشان يك‌سره از خاطر مي‌رفت و تنها من مي‌ماندم و پژمان كه آن روزها آرام‌تر شده بود. حال حيواني را داشت كه براي ذبح آماده مي‌شود. بي‌قراري‌اش سر و صدا نداشت. مي‌نشست در تاريك روشناي هال و بلوك‌هاي رنگي‌اش را دور خودش مي‌چيد. بازي نمي‌كرد. فقط دو زانو تاب مي‌خورد روي پاهاش و صدايي مداوم مثل خرخر از دهان نيمه بازش بيرون مي‌آمد. روزهاي زوج هم طبق قراري ناگفته در ساعتي كه از روي عادت فهميده بود چه وقت است، مي‌آمد اتاق من و لب تخت مي‌نشست. چيزي نمي‌گفت. منتظر مي‌ماند تا آماده‌اش كنم. بعد دست‌ كوچكش در دست من، پله‌ها را آرام پايين مي‌آمديم و مي‌شمرديم. پله‌ها سر جاشان بودند. كم و زياد نشده بودند، همان‌طور پيچ پيچ و نفس‌بر. بعد سوار ماشين مي‌شديم. ماشين هميشگي، راننده‌ي هميشگي. سلام مي‌كرديم، مثل روزهاي زوج گذشته و روزهاي زوج نيامده. و پژمان در تمام راه خيره مي‌ماند بيرون. نمي‌دانستم چه مي‌ديد وقتي در سكوت صورتش را مي‌چسباند به شيشه‌ي ماشين و بخار دهانش رد مي‌گذاشت بر سرماي آن. شايد نهال‌هاي پارسالي را تماشا مي‌كرد كه قد كشيده و جوانه زده بودند. تصوير لحظه‌اي، دقيقه‌اي، ساكن مي‌شد و باز درخت‌ها يكي يكي مكرر و بي‌تفاوت مي‌آمدند و مي‌گذشتيم ازشان، يا شايد نگاهش، خط ميان جاده را مي‌پاييد كه مثل رنگي سفيد جريان داشت كف خيابان و مدام قطع و وصل مي‌شد. چيزي نمي‌گفتيم، تنها يكي دو جمله‌ي خشك. تعبيري غريب است، اما هرچه فكر مي‌كنم براي صداهايي كه از حنجره‌اي بيرون مي‌آمد كه تمام روز پنج شش بار بيش‌تر تازهايش نلرزيده بود، توصيفي غير اين پيدا نمي‌كنم.
تنها تفاوت روزهاي زوج با همديگر در خطوط دفترهاي پژمان بود. شنبه‌ها و دوشنبه‌ها دفتر دو خط و چهارشنبه‌ها دفتر پنج خط. ديگر براي پژمان فرقي نداشت انگليسي بخواند با ويلون كوچكش را بر شانه بگيرد.