دارم داستانام را مينويسم. وقت نوشتن مدام خودم را
لاي آدمهاي داستان پيدا ميكنم. نوشتن براي من قبل از هر چيزي يك جور مرور
خود است. ديدن زخمها ، ليسيدن و درمانشان. حالا توي اين زير و رو كردن
خود، يادم آمد كه شانزده ساله بودم و مردي را انگار دوست داشتم و نداشتم.
مرد نامزدم بود. اول نبود و بعد شد. يادم هست كه اولين شبي كه خانهمان
ماند، وقت رفتن پيراهناش را جا گذاشت. پيراهن چهارخانهي خاكستري و آبي
كبود. من پيراهن را برداشتم، شستم و پهن كردم روي بند، زير آفتاب. بعد
نشستم لب حوض و تصوير پيراهن را كه زير نور نازك شده بود و توي باد
ميرقصيد، نقاشي كردم.
حالا چهل سالهام و صاحب پيراهن مرده. از اين جا خودم را نديده بودم. خود شانزده ساله كه لب حوض نشسته. اين طور به مرد نگاه نكرده بودم. به جوانياش و به زندگي كوتاهاش. حالا بعد از سيزده سال دارم براي مرد اشك ميريزم. اين از خوبيهاي نوشتن است. از خوبيهاي هي از خود نوشتن و هي غرق شدن توي خود تا برسي به گنجهاي روحات.
حالا چهل سالهام و صاحب پيراهن مرده. از اين جا خودم را نديده بودم. خود شانزده ساله كه لب حوض نشسته. اين طور به مرد نگاه نكرده بودم. به جوانياش و به زندگي كوتاهاش. حالا بعد از سيزده سال دارم براي مرد اشك ميريزم. اين از خوبيهاي نوشتن است. از خوبيهاي هي از خود نوشتن و هي غرق شدن توي خود تا برسي به گنجهاي روحات.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۹:۵ ق.ظ توسط
|