مادر تلفن كرد. مرتضي و سارا آمده‌اند تهران. سارا مي‌خواهد عمل كند. مي‌خواهد باز بچه‌دارشود. مرتضي اما راضي نيست. سارا يك هفته‌اي قهر رفته بود خانه‌ي مادرش. حالا هم تهران هستند، منزل عمويش. نوبت دكتر دارند. مادر گفت سري بهشان بزنم. شماره‌ي تلفن خانه‌ي عموي سارا را داد. صدايش گرفته بود و مدام سرفه مي‌كرد. گفتم:"خودت چه‌طوري؟" گفت آزمايش داده و فعلاً منتظر جواب‌اش است. مادر تلفن كرد اطلسي هم بود. گفت: "سلام برسان." بعد آمد كنار من، دهان چسباند به گوشي تلفن و گفت: "خاله دختر، سري هم به ما بزنيد." مادر گفت: "گوشي را بده محمود." اطلسي كه حرف مي‌زد مي‌شد فهميد مادر آن طرف چه مي‌گويد. اطلسي مي‌گفت: "بياييد تهران، حق مادري داريد گردن من. بعد از آن خدابيامرز بايد فرصتي به من بدهيد تا محبت‌هاي شما را جبران كنم." لابد مادر مي‌گفت: شهنازبه قدر كافي مزاحم هست. چون اطلسي گفت: "شهناز خانم مراحم‌اند، ولله اگر ايشان نباشند كار من و هما زار است" بعد به من نگاه كرد، انگار مي‌خواست بگويد خاله دختر از اوضاع اين‌جا خبر ندارد. باز من گوشي را گرفتم. مادر گفت: "خدا مادرش را بيامرزد. مثل خواهر بوديم براي هم."

مادر،اطلسي، و ديگران: مي‌دانستم. مادر گفته بود پيش‌ترها كه محترم و او مثل خواهر جان در جان بودند تا اين كه كريم، پسر خاله‌شان آمد خواستگاري محترم كه دخترخاله‌ي مادر بود و هنوز نشده بود مادر محمود. و انگار مادر كريم را مي‌خواست، كه بلندبالا بود و درس مي‌داد در مدرسه‌اي كه مادر مي‌رفت. چندبار هم روي حساب فاميلي وساطت مادر را در مدرسه كرده بود تا پرونده‌اش را زير بغلش نگذارند. از همان وقت‌ها كريم براي مادر حكم ناجي را داشت و مادر دل داده و خيال مي‌كرد كريم خاطرش را مي‌خواهد. به محترم هم گفته بود. توي همين پچ‌پچه‌هاي دخترانه گفته بود پسرخاله خاطر ‌خواهش است؛ اگرنه چرا بايد مدام هواي درس و مشق و اخلاقش را داشته باشد. حتا آن سال مادر درسش را هم خوب خواند تا خانم معلم شود و زني باشد درخور كريم، كه آقاجان مادر را از مدرسه بيرون كشيد و محترم ماند تا كلاس ششم خواند و بعدها كريم اجازه داد برود دانشسرا. كريم كه آمد خواستگاري محترم، مادر با دخترخاله‌اش قهر كرد. مي‌گفت محترم مي‌دانست من خاطرخواه كريم هستم، چرا قبول كرد؟ محترم چهل روز بعد از زايمان محمود تب كرد و مرد. مي‌گفتند نارسايي قلبي داشت و نبايد بچه‌دار مي‌شد. كريم هم توي سرش مي‌زد كه دستي دستي زنم را كشتم. بعد از آن انگار ديوانه شده بود. محمود را كه دو سه ماه بيش‌تر نداشت مي‌زد و مي‌گفت گلم كه پرپر شد، بلبل مي‌خواهم چه كار. من بچه بودم كه محمود دانشگاه قبول شد و آمد تهران. هر وقت هم مي آمد انزلي يك‌ راست مي‌آمد خانه‌ي ما. آقاي مهندس شده بود ديگر. به مادرم گفت تا كريم را راضي كنند بروند خواستگاري هما. كريم راضي نمي‌شد از تهران دختر ببرد. مادرم مي‌گفت رگ خواب كريم دست من است. يك روز رفته بود رشت. كريم توي گلسار زندگي مي‌كرد. بعد از محترم ديگر زن نگرفت و از انزلي هم رفت. كريم انگار در را باز نمي‌كرد براي مادر. مادرهم تا ظهر نشست پشت در خانه‌اش تا كريم را از رو برد. كسي نمي‌داند ديگر چه گذشت تا كريم راضي شد مادر خودش براي محمود آستين باز بزند. فقط انگار گفته بود از اين به بعد ديگر محمود مثل دندان فاسدي است كه انداخته باشدش دور، نه خودش را مي‌خواهد نه عروسش را. مادر هم گفت مگر قبل از اين چه بوده؟ بعد هم انگار كريم دست مادر را گرفت كه بيرونش كند و آخرش هم گفت آن قدر در تنهايي مي‌مانم تا پير و كور شوم. كور نشد، اما لال شد. وقتي سكته كرد، يك طرفش فلج شد و حرف زدن از خاطرش رفت. روزي كه او رامي‌بردند خانه‌ي سالمندان يادم هست. مادر اشك مي‌ريخت. مي‌گفت: "كريم، خدا از سر تقصيراتت بگذرد." پدر او را كه گذاشت در ماشين، گفت خدا عاقبت ما را به خير كند. محمود گفته بود بياريدش تهران، پرستار مي‌گيريم و نوكري‌اش را مي‌كنم، كريم اما با سر و دست اشاره مي‌كرد كه من با قاتل زنم يك‌جا نمي‌مانم.قاتل زنش از قضا آدم خوبي بود كه قبول كرد من بيايم تهران و بمانم پيش‌شان. اگرنه بعد از آن ماجرا، مرتضي نمي‌گذاشت بروم خوابگاه. مي‌گفت جلو چشم خودمان بودي و آن آبرو ريزي را فراهم كردي، واي به روزي كه بروي قاطي دخترهاي خوابگاه. پدر سكوت مي‌كرد و سر تكان مي‌داد. مادر مي‌گفت دختره شده تركه‌ي انار. مرا مي‌گفت. ده، پانزده روزي خودم را توي اتاق حبس كرده بودم. قوتم شده بود روزي چند ليوان آب و گاهي كه گرسنگي امانم را مي‌بريد، يك تكه نان و حبه‌اي قند مي‌خوردم. سهيلا را فرستادند پيشم تا راضيم كنند از خر شيطان بيايم پايين و از خير دانشگاه بگذرم. سهيلا اما گفت: "همين‌طورادامه بدهي، حريف‌شان مي‌شوي." مرتضي هم تهديد كرده بود اگر مرا بفرستند تهران، خودش را توي دريا غرق مي‌كند. تحمل بي‌آبرويي بيش از اين را نداشت. تا اينكه سر و كله‌ي اطلسي پيدا شد با همين هما. آن‌وقت‌ها پژمان يكي دو ماه بيش‌تر نداشت. مي‌گفتند براي بچه دنبال يك پرستار مطمئن مي‌گردند. هما شرط كرده بود وقتي بچه‌دار شد باز بتواند به كارش ادامه دهد. حالا با بچه‌اي كه يك‌ريز جيغ مي‌كشيد، نه ترجمه ممكن بود، نه نوشتن. زن‌عمو نشست زير پاي مادرم كه شهناز را بفرستيد كمك‌شان.اطلسي هم كه فهميده بود ماجرا از چه قرار است، اصرار كرد من بشوم پرستار بچه و كمك دست هما. هما را اولين‌بار همان وقت ديدم. لاغرتر از حالايش بود و موهاي يك دست سياهش تا كمر مي‌رسيد. مادرم گفته بود زن شيرده خوب نيست اين‌طور سيگار دود كند. هما هم سيگارش را تا كمر فرو كرده بود توي جاسيگاري. من كه از اتاق آمدم بيرون، به سختي چند قدم برداشتم تا برسم به هما و روبوسي كنم با او. هما هم گفته بود خوب نيست مادري اين‌طور دخترش را گشنگي بدهد. اطلسي هم براق شد كه چه كرديد با اين دختر؟ مادرم اشك ريخته بود و سينه كوبيده بود به خاطر مرتضي. پدر هم سر تكان داده بود. آن شب تمام شامي كه خورده بودم را بالا آوردم. معده‌ام قبول نمي‌كرد آن همه هجوم خوش‌بختي را. هفته‌ي بعدش آمدم تهران، شدم دانشجوي ادبيات...

اين‌ها را اين‌جا مي‌نويسم. ثبتش مي‌كنم تا بشود با خيال راحت فراموشش كنم. فردا با مرتضي تماس مي‌گيرم.