اندوه نام زني است دست زير چانه،

نشسته تا ساعت شني قلب‌اش فرو ر‌يزد

دود از نگاه خاكستري‌اش رقصان

موهاي بلند سرخ

افشان

آشفته

ميان موهاي‌اش كرم‌ها پيله بسته‌اند

و زن از خودش مي‌پرسد

تا پروانگي چند خط مانده؟