بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم
كمكم دارد ده سال ميشود كه آمدهام اينجا. سي سال تهراني محسوب ميشدم. تهراني بودن برايام امتيازي نداشت. يعني حواسام نبود كه تهران چي هست. وقتي مهاجرت كردم به شهري كه حتا يك پارك هم نداشت تازه فهميدم تهراني بودن چه نعمتي بود و من حاليام نبود. آمده بودم به يك شهرستان كوچك. شهرستان كوچك دَگوري. شهرستان كوچك زشت. بچهها مدرسه ميرفتند و من انگار نمايندهي يونيسيف باشم خودم را پاره ميكردم تا كتابخانهي مدرسه را راه بيندازم. كسي به حرفام گوش نميكرد و من درماندهتر ميشدم. از طرفي به مدد دنياي مجازي دوستاني پيدا كرده بودم. همه اهل كتاب و نوشتن و فيلم ديدن و ... خلاصه من اينجا بودم و دريچهي دنياي جديد رو به تهران باز ميشد. دوستانام تهران بودند، عشقهايام تهران بودند، و من چندين سال اداي تبعيدي بدبختي را درميآوردم كه محض فداكاري براي فرزنداناش تهران خوب و ناز و دوست داشتني را ول كرده و آمده كنج شهرستاني درپيت خودش را بدبخت كرده. صبح تا شب به مردم، به همشهريهايام ناسزا ميگفتم. توي رويشان ميگفتم چيزي سرشان نميشود. پاي سفرهشان مينشستم و مسخرهشان ميكردم. لهجهشان را، غذا خوردنشان را، اعتقاداتشان. بعد آنها ميخنديدند. يادم هست كه ميخنديدند. هيچ خاطرم نيست كسي از من پرسيده باشد مگر خودت چي هستي؟ چه گلي به سر دنيا زدهاي كه ما را دست مياندازي؟
من متفاوت بودم. اينطور خيال ميكردم. متفاوت بودم چون همسرم فوت كرده بود. حالا انگار توي اين شهر هيچ زن بيوهاي نبود. بعد هم متفاوت بودم چون كتاب ميخواندم و چيز مينوشتم. فقط ميتوانم همين را بگويم كه من "چيز" مينوشتم. نه داستان بود و نه نقد و نه حتا ميشد حال خودم را ساده و روان بنويسم. يك وبلاگ هم داشتم قالباش شبيه سنگ قبر، اسماش را گذاشته بودم "زن تنها". خيلي كارم درست بود. يك چيز ميزي مينوشتم و آخرش هميشه اين جمله بود كه "زن خم شد و سيگارش را در جا سيگاري خاموش كرد"... يك چنين چيزي. حالا همينطور دوستان تهراني بودند. با هم به سركردگي مادر وبلاگستان يك وبلاگ گروهي هم داشتيم. همه مادر، همه مجرد. معركهايي آنجا جريان داشت. خيلي جدي، خيلي با ديسيپلين. شبها تا دير وقت يا مينوشتم و يا با مردهاي دنياي مجازي چت ميكردم. همه روشنفكر، همه فرهيخته. من هم كه چي بودم؟ فروغ زمانه. حالا دوست دارم براي خودم شيشكي ببندم. به خدا كه خيليها بهم اين را گفته بودند. چون همان وقت هم اصرار داشتم بر بيپرده نوشتن. هميشه همين بودم و در هر دوران به دليلي خاص. شبها اين بودم و روزها فحشدهنده به همشهريهايام. شهر خيلي تنگ و لعنتي و بو گندو بود. آدمها هم زشت و بدلهجه. من ميان غرور خودم و حس حقارتام دست و پا ميزدم. توي تهران دوستان خوبي داشتم. چيزهايي تجربه كردم. مستي، بنگ، همآغوشي... از هر كدام كمي، يك ذره. بسام بود. كافي بود تا بشود هي متفاوت بودنام را فرو كنم توي چشم مردم. بعد كمكم كاري در كتابفروشي شهر پيدا كردم. يعني رفتم صاف ايستادم مقابل همين آقايي كه حالا اربابمان هست و گفتم حاضرم مفتي برايتان كار كنم. نميدانم شايد اگر تهران بودم مفتي هم از من كار ميگرفتند. اما ارباب آدم خوبي بود. پول ميداد بابت كار. بعد ناگهان انگار زندگي عوض شد. حالام سر جا آمد. كار ميكردم و عشقي هم در زندگي داشتم. دور بود اما بود، خوب هم بود. روزهاي خوب همهمان هم بود. يعني همان وقت هم گير ميداديم و غر ميزديم اما خب كي فكرش را ميكرديم اوضاعمان اين بشود. كي ميدانست چند سال بعد يك روز شنبه همه از خواب ميپريم؟ وبلاگ زن تنها را خيلي وقت بود بسته بودم. يك جاي ديگر مينوشتم. نقد و داستان و روزنوشت و دعوا و داد و بيدادهاي وبلاگي. مدتي هم بود كه چس ناله را كنار گذاشته بودم و اوضاعام گل و بلبل بود. هي از حال خوبام به مردم گزارش لحظه به لحظه ميدادم. يادم هست همان روزها كسي گفت آن وقتها بهتر مينوشتي.
من متفاوت بودم. اينطور خيال ميكردم. متفاوت بودم چون همسرم فوت كرده بود. حالا انگار توي اين شهر هيچ زن بيوهاي نبود. بعد هم متفاوت بودم چون كتاب ميخواندم و چيز مينوشتم. فقط ميتوانم همين را بگويم كه من "چيز" مينوشتم. نه داستان بود و نه نقد و نه حتا ميشد حال خودم را ساده و روان بنويسم. يك وبلاگ هم داشتم قالباش شبيه سنگ قبر، اسماش را گذاشته بودم "زن تنها". خيلي كارم درست بود. يك چيز ميزي مينوشتم و آخرش هميشه اين جمله بود كه "زن خم شد و سيگارش را در جا سيگاري خاموش كرد"... يك چنين چيزي. حالا همينطور دوستان تهراني بودند. با هم به سركردگي مادر وبلاگستان يك وبلاگ گروهي هم داشتيم. همه مادر، همه مجرد. معركهايي آنجا جريان داشت. خيلي جدي، خيلي با ديسيپلين. شبها تا دير وقت يا مينوشتم و يا با مردهاي دنياي مجازي چت ميكردم. همه روشنفكر، همه فرهيخته. من هم كه چي بودم؟ فروغ زمانه. حالا دوست دارم براي خودم شيشكي ببندم. به خدا كه خيليها بهم اين را گفته بودند. چون همان وقت هم اصرار داشتم بر بيپرده نوشتن. هميشه همين بودم و در هر دوران به دليلي خاص. شبها اين بودم و روزها فحشدهنده به همشهريهايام. شهر خيلي تنگ و لعنتي و بو گندو بود. آدمها هم زشت و بدلهجه. من ميان غرور خودم و حس حقارتام دست و پا ميزدم. توي تهران دوستان خوبي داشتم. چيزهايي تجربه كردم. مستي، بنگ، همآغوشي... از هر كدام كمي، يك ذره. بسام بود. كافي بود تا بشود هي متفاوت بودنام را فرو كنم توي چشم مردم. بعد كمكم كاري در كتابفروشي شهر پيدا كردم. يعني رفتم صاف ايستادم مقابل همين آقايي كه حالا اربابمان هست و گفتم حاضرم مفتي برايتان كار كنم. نميدانم شايد اگر تهران بودم مفتي هم از من كار ميگرفتند. اما ارباب آدم خوبي بود. پول ميداد بابت كار. بعد ناگهان انگار زندگي عوض شد. حالام سر جا آمد. كار ميكردم و عشقي هم در زندگي داشتم. دور بود اما بود، خوب هم بود. روزهاي خوب همهمان هم بود. يعني همان وقت هم گير ميداديم و غر ميزديم اما خب كي فكرش را ميكرديم اوضاعمان اين بشود. كي ميدانست چند سال بعد يك روز شنبه همه از خواب ميپريم؟ وبلاگ زن تنها را خيلي وقت بود بسته بودم. يك جاي ديگر مينوشتم. نقد و داستان و روزنوشت و دعوا و داد و بيدادهاي وبلاگي. مدتي هم بود كه چس ناله را كنار گذاشته بودم و اوضاعام گل و بلبل بود. هي از حال خوبام به مردم گزارش لحظه به لحظه ميدادم. يادم هست همان روزها كسي گفت آن وقتها بهتر مينوشتي.
منظورش از آن وقتها فصل چس ناله بود. ميگفت مردم آدمهاي بيدرد را دوست ندارند. من زياد نفهميدم چه ميگويد. جاييم درد نميكرد ديگر. حتا دوستي هم در شهر كوچك پيدا كرده بودم. البته او را هم اول تو ذهنام با همان چوبي زدم كه همه را ميزدم. اَه اَه و پيف پيف كنان نزديكاش شدم. بعد نميدانم از كجاي كار ديدم يكطوري شده كه آب هم بخوريم بايد با هم هماهنگ كنيم. خب به كار بردن فعل جمع آگاهانه بود. ميخواهم بگويم دوستي و نياز دوستانه دو طرفه است. كسي رئيس آن يكي نيست. نميخواهم اشتباهات گذشته را باز تكرار كنم. نميخواهم چيزي را خراب كنم. كلاً آدم خرابكاري نيستم در روابط انساني. نميدانم بودم يا نه. اما حالا. اين كه حالا هستم را دوست دارم. ميتوانم با خيال راحت بگويم آدم بدي نيستم. اين خوب است. اين كه آدم به اين اطمينان در مورد خودش رسيده باشد.
داشتم ميگفتم، از زندگي در شهر كوچك ميگفتم. كمكم ديدم آدمهاياش اتفاقاً چه خوش لباس هستند. چندين بار مچ خودم را گرفتم كه دارم از خانمي ميپرسم كفشهاياش را از كجا خريده يا دارم يواشكي مدل مانتوي يكي از مشتريها را روي كاغذ ميكشم. ديدم چهقدر مردم اين شهر اهل كتابهاي فلسفه هستند. با زني آشنا شدم كه شبها انار ترش دان ميكرد براي رب و صبح دستهاي سياهاش را ميكشيد بر كتابهاي هانا آرنت. حالا خانم معلمي را ميشناسم كه شوهرش دكتر است و دو تا پسر دارد و شعرهاي گيلكياش را كه ميخواند آدم ميخواهد هايهاي گريه كند. يا آن يكي كه ترشي مياندازد و هربار كه ديدمش دارد يك شال ميبافد و شعرهاي آشپزخانهاياش را كه ميخواند همه ساكت سر تاييد تكان ميدهند. يا آن دخترهي مو قرمز با آن دنياي هذيانياش كه آدم را بيخواب ميكند از ترس اين كه مبادا قصههاي او را خواب ببيني. يا آن زن كه نقاش است، يا آن يكي كه انگار فيلمي نيست توي دنيا كه او نديده باشد، يا آن پرستاري كه ميآيد در سكوت صندلي ميگذارد هر بار مقابل قفسهايي و ساعتها ميكشد تا كتابي انتخاب كند. بعدتر ديدم چه دوست دارم با اينها در يك مجموعه باشم. بيشتر ببينمشان، بيشتر حرف بزنيم، نزديكتر بشويم. فكر گروه گرگها از همان وقت پا گرفت. خيليها آمدند و رفتند. و حالا بعد از دو سال، خب ميشود گفت دار و دستهمان شكل گرفته. حلقهي گرگها كه ناماش به بهانهي جمعخواني كتاب "زناني كه با گرگها ميدوند" است.
امروز جلسه خانهي آزاده بود، اولين جلسهي جمعخواني اسطوره شناسي زنان. هفتهي پيش شازده احتجاب را خانهي ما زير و رو كرديم و هفتهي پيشترش خانهي سودابه فيلم چشماندازي در مه را ديديم.
حالا شب است. حوالي يك نيمه شب. چند ساعت پيشتر حالام خوب نبود. دارم يك جاهايي از روحام را ميكوبم تا دوباره بسازم و خب طبيعي است دچار لرزشهايي هم بشوم. با آزاده حرف زدم. آزاده را دوست دارم چون باهوش و قوي است. بعد نشستم فكر كردم. به زندگيام نگاه كردم. به چيزي كه حالا هستم. ميشود گفت روي هم رفته راضيام. حتا روي هم نرفته هم. هميشه دوستان خوبي داشتهام. دوستاني كه تاثيرگذار بودند. دوستان تهران براي من تجربهي اولينهاي هر چيزي بودند. جوان بودم يا خام كه توان به تنهايي مواجه شدن با اولينها را نداشتم. حالا پيرم و شايد بشود گفت سرد و گرم چشيده. بابت نگاه سرسريام به شهر كوچك شرمندهام. بلد نبودم مسئوليت كارهايام را به عهده بگيرم و خيال ميكردم مسئول ناكاميهايام مردم اين شهر هستند. حالا احساس تافتهي جدابافته بودن ندارم. احساس متفاوت بودن هنوز در من هست اما ياد گرفتم تفاوتام را فرو نكنم توي چشم مردم. حالا باور ميكنم اين شهر هم به اندازهي پايتخت آدم بد و خوب و بيسواد و فرهيخته دارد. حالا باور دارم شهري درون من است كه آن را با خودم همه جا ميبرم. ابري و آفتابي بودن آسمان شهرم به خودم بستگي دارد. حالا اين لحظه كه اين جا نشستهام احساس ميكنم چيزي كه مردم اين شهر به من دادند خيلي مهم بوده، حتا فكر ميكنم من اينجا با آدمهاي نازنيني آشنا شدم كه دنيا بدون آنها جاي غير قابل تحملي ميشد. اينها را اينجا نوشتم چون احساس ميكنم ما هنوز دچار نخوت پايتخت نشيني هستيم. هنوز مهمترين جريانهاي فرهنگي در پايتخت جريان دارد. اين جاي تاسف دارد. اين جا در اين شهر آدمهايي هستند كه تا به حال جايي مثل موزهي هنرهاي معاصر را نديدهاند، در صفهاي پرهيجان سالهاي درخشان جشنوارهي فجر نبودند، تجربهي ديدن يك تئاتر يا اجراي زندهي درست و حسابي موسيقي را ندارند، با اين همه خيلي جدي دست و پا ميزنند براي روي آب ماندن، براي تا آنجا كه ممكن است زندگي كردن و اين جاي تقدير دارد. و چيزهاي ديگري هم هست كه حالا ديگر حوصلهي گفتناش را ندارم. همينقدر هم آنقدر طولاني شده كه كسي نخواند. ساعت هم كه دارد دو ميشود. من هم كه بايد صبح بروم سر كار و اين لحظه كلاً اين نوشته به نظرم خيلي بينمك و خام است، اصلاً آن چيزي نشد كه ميخواستم بشود. مثلاً چيزي كه آنقدر خوانندگان فرهيختهي پايتخت را احساساتي كند كه همين حالا با چشماني كه اشك شوق در آن حلقه زده، در حركتي خودجوش تور فرهنگي بگذارند و پا برهنه راه بيوفتند بيايند اينجا و طرفهاي محلهي ما كارگاه رمان و نمايش فيلم راه بيندازند و عدهايي هم آن طرفتر كلنگ احداث چند سينما و فرهنگسرا و كلبهي بازي و سالن بولينگ را بزنند.
داشتم ميگفتم، از زندگي در شهر كوچك ميگفتم. كمكم ديدم آدمهاياش اتفاقاً چه خوش لباس هستند. چندين بار مچ خودم را گرفتم كه دارم از خانمي ميپرسم كفشهاياش را از كجا خريده يا دارم يواشكي مدل مانتوي يكي از مشتريها را روي كاغذ ميكشم. ديدم چهقدر مردم اين شهر اهل كتابهاي فلسفه هستند. با زني آشنا شدم كه شبها انار ترش دان ميكرد براي رب و صبح دستهاي سياهاش را ميكشيد بر كتابهاي هانا آرنت. حالا خانم معلمي را ميشناسم كه شوهرش دكتر است و دو تا پسر دارد و شعرهاي گيلكياش را كه ميخواند آدم ميخواهد هايهاي گريه كند. يا آن يكي كه ترشي مياندازد و هربار كه ديدمش دارد يك شال ميبافد و شعرهاي آشپزخانهاياش را كه ميخواند همه ساكت سر تاييد تكان ميدهند. يا آن دخترهي مو قرمز با آن دنياي هذيانياش كه آدم را بيخواب ميكند از ترس اين كه مبادا قصههاي او را خواب ببيني. يا آن زن كه نقاش است، يا آن يكي كه انگار فيلمي نيست توي دنيا كه او نديده باشد، يا آن پرستاري كه ميآيد در سكوت صندلي ميگذارد هر بار مقابل قفسهايي و ساعتها ميكشد تا كتابي انتخاب كند. بعدتر ديدم چه دوست دارم با اينها در يك مجموعه باشم. بيشتر ببينمشان، بيشتر حرف بزنيم، نزديكتر بشويم. فكر گروه گرگها از همان وقت پا گرفت. خيليها آمدند و رفتند. و حالا بعد از دو سال، خب ميشود گفت دار و دستهمان شكل گرفته. حلقهي گرگها كه ناماش به بهانهي جمعخواني كتاب "زناني كه با گرگها ميدوند" است.
امروز جلسه خانهي آزاده بود، اولين جلسهي جمعخواني اسطوره شناسي زنان. هفتهي پيش شازده احتجاب را خانهي ما زير و رو كرديم و هفتهي پيشترش خانهي سودابه فيلم چشماندازي در مه را ديديم.
حالا شب است. حوالي يك نيمه شب. چند ساعت پيشتر حالام خوب نبود. دارم يك جاهايي از روحام را ميكوبم تا دوباره بسازم و خب طبيعي است دچار لرزشهايي هم بشوم. با آزاده حرف زدم. آزاده را دوست دارم چون باهوش و قوي است. بعد نشستم فكر كردم. به زندگيام نگاه كردم. به چيزي كه حالا هستم. ميشود گفت روي هم رفته راضيام. حتا روي هم نرفته هم. هميشه دوستان خوبي داشتهام. دوستاني كه تاثيرگذار بودند. دوستان تهران براي من تجربهي اولينهاي هر چيزي بودند. جوان بودم يا خام كه توان به تنهايي مواجه شدن با اولينها را نداشتم. حالا پيرم و شايد بشود گفت سرد و گرم چشيده. بابت نگاه سرسريام به شهر كوچك شرمندهام. بلد نبودم مسئوليت كارهايام را به عهده بگيرم و خيال ميكردم مسئول ناكاميهايام مردم اين شهر هستند. حالا احساس تافتهي جدابافته بودن ندارم. احساس متفاوت بودن هنوز در من هست اما ياد گرفتم تفاوتام را فرو نكنم توي چشم مردم. حالا باور ميكنم اين شهر هم به اندازهي پايتخت آدم بد و خوب و بيسواد و فرهيخته دارد. حالا باور دارم شهري درون من است كه آن را با خودم همه جا ميبرم. ابري و آفتابي بودن آسمان شهرم به خودم بستگي دارد. حالا اين لحظه كه اين جا نشستهام احساس ميكنم چيزي كه مردم اين شهر به من دادند خيلي مهم بوده، حتا فكر ميكنم من اينجا با آدمهاي نازنيني آشنا شدم كه دنيا بدون آنها جاي غير قابل تحملي ميشد. اينها را اينجا نوشتم چون احساس ميكنم ما هنوز دچار نخوت پايتخت نشيني هستيم. هنوز مهمترين جريانهاي فرهنگي در پايتخت جريان دارد. اين جاي تاسف دارد. اين جا در اين شهر آدمهايي هستند كه تا به حال جايي مثل موزهي هنرهاي معاصر را نديدهاند، در صفهاي پرهيجان سالهاي درخشان جشنوارهي فجر نبودند، تجربهي ديدن يك تئاتر يا اجراي زندهي درست و حسابي موسيقي را ندارند، با اين همه خيلي جدي دست و پا ميزنند براي روي آب ماندن، براي تا آنجا كه ممكن است زندگي كردن و اين جاي تقدير دارد. و چيزهاي ديگري هم هست كه حالا ديگر حوصلهي گفتناش را ندارم. همينقدر هم آنقدر طولاني شده كه كسي نخواند. ساعت هم كه دارد دو ميشود. من هم كه بايد صبح بروم سر كار و اين لحظه كلاً اين نوشته به نظرم خيلي بينمك و خام است، اصلاً آن چيزي نشد كه ميخواستم بشود. مثلاً چيزي كه آنقدر خوانندگان فرهيختهي پايتخت را احساساتي كند كه همين حالا با چشماني كه اشك شوق در آن حلقه زده، در حركتي خودجوش تور فرهنگي بگذارند و پا برهنه راه بيوفتند بيايند اينجا و طرفهاي محلهي ما كارگاه رمان و نمايش فيلم راه بيندازند و عدهايي هم آن طرفتر كلنگ احداث چند سينما و فرهنگسرا و كلبهي بازي و سالن بولينگ را بزنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ توسط
|