امروز داستان لکه را خواندم. ضیایی هم بود. چهارشنبه‌ها اطلسی پژمان را با خودش می‌برد شرکت، شام را هم با می‌خورند. ژکان هم آمده بود. فردا راهی است. می‌گفت فکرش را هم نمی‌کرد در ایران جلسات ادبی این قدر رونق داشته باشد. (رونق دارد؟) داستان را که خواندم، هما خیلی خوشش آمد. گفت: "این اولین یادداشت تو است که می‌شود اسم داستان رویش گذاشت." ضیایی گفت: "فضای خارجی را خوب توصیف کرده‌ای، اما شرح مو به موی جزئیات در این داستان به هیچ کاری نمی‌آید." چند تا از بچه‌ها هم حوصله‌شان سر رفته بود. می‌گفتند زیادی کش‌دار بوده. بعد ژکان ماجرای معروف تفنگ چخوف را بازگو کرد. من اما چیزی نگفتم. از خودم می‌پرسم، چخوف درست می‌گفته؟ این که اگر در داستانی تفنگی از جایی آویخته باید حتماً یک جای کار این تفنگ شلیک کند، چندان منطقی نیست. یعنی شاید زمانی درست بوده، اما حالا که نوشتن این طور شده، کلمات افسار گسیخته که هر روز یک شکل خودشان را می‌نمایانند، داستان‌های یک کلمه‌ای، مینی‌مال، شکست‌های زمانی، و تمام آنچه امروز به اسم داستان منتشر می‌شود، کمتر با حرف‌های چخوف و رفقایش جور درمی‌آید. من خیال می‌کنم هیچ لزومی ندارد تفنگ حتماً جایی شلیک کند. من فکر می‌کنم این تفنگ را می‌‌شود همان طور گذاشت گوشه‌ی اتاق باشد، برای زیبایی، برای ساختن فضا، برای این که یک عبارت یا یک جمله پلی شود برای رسیدن به خطوط بعدی یا بستی که مثل پیچ و مهره کلمات را پشت هم چفت می‌کند. این ها را نگفتم که این جزئی نگری من از کجا آب می‌خورد و چه قدر از خود بی خود می‌شوم وقتی اشیاء و آدم‌ها را با کلماتم طراحی می‌کنم.
ساعت دو نیمه شب است. نگاهم از خواب می‌سوزد و پس گردنم، آن‌جا که ستون مهره‌ها شروع می‌شود، درد می‌کند. دوست دارم خودم را پرت کنم روی تخت و نگاهم را بسپرم به همین یک تکه آسمان که از پنجره پیداست و بخوابم. اما باید بنویسم. مثل مشق می‌ماند. بی‌وقفه باید نوشت. به ضیایی فکر می‌کنم.
_ ضیایی: هما می‌گفت زنش قالش گذاشته. می‌گفت زنش را می‌شناخته. دخترک با یکی از همکلاسی‌های هما قوم و خویش بود. از آن دخترهای پولدار خوشگل که مدام توی این کافه‌های روشن فکری یک گوشه می‌نشست و در سکوت سیگارش را دود می‌کرد. هما می‌گوید دخترک نادانی‌اش را پشت سکوتش پنهان می‌کرد. این‌ها هم توی آن کافه‌ها رفت و آمد داشتند. این‌ها یعنی هما و هم دانشگاهيهايش و آن چند نفری که با هم جمع ادبی راه انداخته بودند. ضیایی هم بود. نه این که توی گروه آن‌ها باشد. ضیایی با یکی دو نفر همسن و سال خودش، گاهی مي‌آمد و می‌نشست. این‌ها داستان می‌خواندند و ضیایی از دور شنونده بود و گاهی از همان جا، از پشت میز خودش چیزهایی می‌گفت. نظراتی پرت می‌کرد که اتفاقاً خیلی هم درست و حسابی بود.
دخترک خوشگل پولدار هم کم کم چیزهایی می‌نوشت و ضیایی نرم نرم، میز به میز به آن‌ها نزدیک شد. بعد ناگهان هر دو غیب‌شان زد. دختر و ضیایی، بی‌مقدمه. قبل ار آن فقط یکی دوبار بعضی‌ها دخترک را تنها در دفتر ضیایی دیده بودند. می‌گفتند ضیایی بدجوری آشفته بود. بعداً دیگر خبری نبود. ضیایی مجله را سپرد بود دست دوستانش و بعدتر ضیایی دیگر نبود. با دخترک رفته بودند دانمارک. حالا دخترک، دخترک نبود. خانم ضیایی بود. بعد از آن را دیگر هیچ کس نمی‌دانست. فقط هشت ماه بعد ضیایی برگشت، تنها. مجله را باز راه انداخت. یک انتشاراتی زد و توی همان سال‌ها سه مجموعه داستان و چند نمایش نامه نوشت تا بشود ضیایی آن روزها که پیپش را می‌کشید و می‌خندید و همه دوستش داشتند. هما می‌گفت در خنده‌های ضیایی سایه‌ای هست. می‌گفت دخترک پایش آن جا که رسید ولش کرد و من فکر می‌کنم شاید ضیایی او را رها کرد. دخترک هم انگار هیچ وقت برنگشت تا بنشیند توی یکی از آن کافه‌ها و سیگارش را دود کند. هما می‌گفت توی خنده‌های ضیایی سایه‌ای از آن سال‌ها هنوز مانده. راست می‌گفت؛ وقتی می‌خندید خط‌های صورتش عمیق‌تر می‌شد. مثل آن روز که می‌خندید._

من خواب و بیدار بودم. خیال می‌کردم تنش را کشیده روی تنم، مثل لحافی سنگین. بعد دیدم نشسته روی صندلی. اتاق اطلسی‌ها بود. روی صندلی کنار شومینه نشسته بود. چهار انگشتش روی لب‌ها مانده. کت مخمل تنش بود، مخمل سیاه. نگاهش خون آلود بود. می‌پرسم چرا نگاه تان همیشه خونی است؟ می‌خندد و صورتش پر از خط می‌شود. وسوسه می‌شوم بنشینم با صبر دانه دانه موهای‌ سرش را کنار هم بگذارم این طرف، بعد دوباره بچینم‌شان آن طرف. خواب‌شان را عوض کنم، مثل خواب فرش. خط‌های حاشیه‌ی فرش موازی‌اند، مثل خط‌های مخملی کتش. خط‌ها را می‌شمردم. خط‌های موازی به هم که نمی‌رسند. خط‌های موازی توی صورتش از هم عبور می‌کنند، همدیگر را می‌شکنند، مثل خط‌های روی تخته سنگ‌ها و صورتش به جاده می‌ماند که دره دارد و بوی خاک می‌دهد.
هر روز به ضیایی فکر می‌کنم و بعضی خاطرات خیلی دور؛ آن قدر دور که محو و سایه وار می‌آیند و درست نمی‌دانم به چه کسی و چه تاریخی مربوط‌اند. فقط تاثیری مثل بغض یا اندوه عشق توی دلم می‌گذارند و بعد بی‌رنگ می‌شوند، مثل دانه‌های رنگی نور که دوران کودکی می‌آمدند سراغم. کافی بود به نور خیره شوم تا بلورهای رنگی جان بگیرند و توی آسمان برقصند. بعد می‌آمدند پایین، نزدیک صورتم، گوشه‌ی چشمم، بعد مثل حباب ناپدید می‌شدند. هیچ وقت دست دراز نمی‌کردم بگیرم‌شان. می‌ترسیدم زودتر از موعد محو شوند.
دارم موسیقی گوش می‌کنم، یك ترانه‌ی قدیمی از دلکش. فردا روز پرکاری است. هما کارش را روی جویس تمام کرد. باید تایپش کنم و بعد هم برای ویرایش مقاله‌ی هدایت فقط تا ظهر وقت دارم. پژمان هم شب تولد دوستش دعوت است. من هم باید همراهش باشم.
حالم جور خاصی است. شاید به خاطر هوا باشد که بوی نم می‌دهد. در تهران کم پیش می‌آید هوا این طوری باشد. فضا بوی دیوارهای آبی رنگ سرد می‌دهد و مرا یاد صدایی می‌اندازد که نمی‌دانم کجا و چه وقت شنیده‌ام. صدای دورگه‌ی زنی که پسرش را می‌خواند. خودم را می‌بینم روی تخت آقاجان دراز کشیده‌ام و زل زده‌ام به بلوک‌های سیمانی دیوار پشت خانه و به صدای پچ‌پچ دخترهای همسایه گوش می‌دهم. دلم تنگ شده، برای آقاجان و آن حیاط کوچک که آیزنه توی باغچه‌اش
شمعدانی کاشته بود و برای درخت‌های ازگیل، برای دیوارهای نمور و راهروهای تاریک و پیچیده‌ی پشت خانه که انگار تمام راز جهان را در خود داشتند. برای همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، نیما و نسیم که پدرشان معتاد بود و مادرشان همیشه زیر چشمش کبود بود، حتا دلم برای رسول که خانه‌شان ته کوچه بود، تنگ شده. رسول که وقتی بزرگ شد رفت رشت تا تیر خلاص بزند توی سر آدم‌های دیگر...
_ جاده‌های اندوهگین: دلم برای همه چیز آن خانه تنگ شده. حالا که برسم آن جا، از آن خیابان پهن خلوت که ظهرهای شرجی تابستان با قالی‌های کوچک‌مان فرشش می‌کردیم، از آن پیاده‌روهای شنی، چه مانده؟ لابد خانه‌ی نیما و نسیم که سه تا پله می‌خورد تا برسد به هال کوچک‌شان و آشپزخانه‌ای که پنجره‌اش رو به کوچه باز می‌شد تا امروز جایش را داده به آپارتمان سه طبقه. ایوان آقاجان را هم که تابستان‌ها مثل تنور داغ می‌شد، خراب کردند تا اتاقی برای سولماز و شوهرش بسازند. چند ساعت دیگر می‌رسم انزلی، شهر پدری؛ اما کاش حالا، حالا نبود، این زمان. می‌خواستم آن وقت‌ها باشد که من پوست سبزه داشتم با موهای وزوزی، کاش بزرگ نمی‌شدیم تا سهراب برود آلمان و سولماز عروسی کند و خاله اکرم سرطان بگیرد و مادر چاق شود و دایی بمیرد. اما بزرگ شدیم و خیلی‌ها مردند. بقیه رفتند خارج و حالا کسی نمانده، هیچ کس. کاش این جا نبودم. این جا کجاست؟ جاده، در راه. خاطرات پهن می‌شوند وسط جاده. از رویشان می گذرم. کاش دراز کشیده بودم توی آن رختخواب خنک و مرطوب و همین‌طور که نگاهم گرم می‌شد، به پچ‌پچ‌های مادرم با خاله‌ها گوش می‌دادم و بوی سیگار زر می‌پیچید توی سرم و چشم که باز می‌کردم می‌دیدم آقاجان با لباس سفید اتو کشیده، دستش را گرفته دو طرف گوشش و الله اکبر می‌گوید._