هما كه مي‌رفت به من سپرد ضيايي آمد خواهش كنم كمي منتظر بماند. بعد رفت. بايد مي‌رفت. اطلسي نزديك بيمارستان منتظرش بود. هما گفت نيم ساعت بيشتر طول نمي‌كشد. دوست قديمي است و نمي‌شود نرفت ملاقاتش. از خيابان يك‌بار تلفن كرد. گفتم ضيايي هنوز نيامده. دفعه‌ي بعد نيم ساعتي گذشته بود. گفت دارد از بيمارستان برمي‌گردد. ضيايي نشسته بود روي مبل مقابل من. هما گفت: "تا يك ربع ديگر خودم را مي‌‌رسانم." گفتم تازه آمده‌اند و منتظر مي‌مانند. ضيايي پالتوِ مشكي پوشيده بود. دور يقه‌اش خز داشت. يك عصاي خوش‌تراش هم دستش بود. مي‌لنگيد. هما مي‌گفت چند روز قبل ضيايي از بي‌حواسي پايش را گذاشته لاي در ماشين. اطلسي گفت: "بس كه سر به هواست اين مرد!" هما گفت: "بس كه ذهنش جاهاي ديگر مشغول است." بعد اطلسي ديگر چيزي نگفت. هما هم زودتر از همه رفت توي اتاقش.
ضيايي پيپش را چاق كرد. من فنجان چاي را گذاشتم روي ميز، مقابلش. پكي زد و گفت: "حالا نمي‌خواهي نشاني وبلاگت را به ما بدهي؟" گفتم: "من وبلاگي ندارم." گفت: "اما من يك جايي را پيدا كرده‌ام كه نوشته‌هايش خيلي شبيه اتفاقات دور و بر توست. نام نويسنده‌اش هم صنم صبحي است. مستعار است ديگر، هوم؟ جديداً يك داستان هم گذاشته بود. خيال كنم لكه، همين بود نه؟" ساكت ماندم. نگاهش به من بود و من خيال مي‌كردم كسي توي وجودم دستش را پشتش گره زده و راه مي‌رود. مي‌رود و مي‌آيد. مي‌رود و مي‌آيد. مثل آدمي كه در راهروهاي بيمارستان قدم بزند.
خم شدم تا قندان سفال را بگذارم روي ميز. قندان سفال را گرفت. نه قندان سفال را نگرفت، دستم را گرفت. ساعدم را و مرا چنان كشيد طرف خودش كه نزديك بود از همان طرف ميز بيفتم رويش. نترسيده بودم. با سر اشاره كرد. نشستم كنارش. سرم پايين بود و نگاهم به چين نرم دامنم كه لخت و سنگين از زانوهايم مي‌ريخت و مي‌آمد تا ساق‌هايم. دستش را گرفت زير چانه‌ام. حس كردم عضلات صورتم دچار جنبشي عصبي شده‌اند. سرم را بالا داد. دست كشيد روي موهايم. حالا يك طرف موهايم پشت گوشم بود. بوي شكلات مي‌نشست روي لب و دهانم. گفت: "اين‌ها كه آن‌جا مي‌نويسي هويت تو نيست. البته من به عنوان زني تابو شكن مقابل تو كلاه از سر برمي‌دارم. اما فكرش را بكن اگر اين امكان نوشتن توي وبلاگ را نداشتي و طور ديگري مي‌نوشتي، نوشتن، داستان نوشتن با همان روش قديمي، روي كاغذ خط زدن و دور ريختن و باز نوشتن، حالا نتيجه چه بود؟ من منتظرم. جاي حرف زدن از اين همه كابوس و اضطراب، به اين بي‌شكلي‌ها شكل بده. هم خودت را خلاص كن، هم مرا."
_ضرورت وبلاگ نوشتن: وقتي حالم بد مي‌شد، وقتي داشتم از ترس بالا مي‌آوردم، انگار هيچ چيز در اين دنيا نبود، اين بيرون. انگار فقط آن‌جا مي‌ماند. آن مانيتور و آن صفحه كليد سياه تا با سر سنگين بنشيني و تند و تند و تق و تق ... آن وقت فكر نمي‌كردم چه مي‌گويم. بعد كم‌كم حواس‌ام جمع شد. نبايد اثري از خودم بگذارم. مي‌نوشتم. دروغ مي‌گفتم. در صداقتم هم چيزي دروغين بود. اغراق در راست‌گويي. مثل كسي كه بالاي آتش بندبازي مي‌كند. كف مي‌زنند برايت. يا آن‌كه سرش را در دهان شير مي‌برد، از شجاعتش نيست، از نيازش به تحسين است. هوادار پيدا مي‌كردم. كسي مرا نمي‌شناخت و من هم كسي را و اين مايه‌ي اميدواري بود. شايد گم شده‌ام ميان اين آدم‌ها باشد... مرداني بودند كه خودشان را زن جا مي‌زدند. يا دوستان زني داشتم كه براي سر به سر گذاشتن با من خودشان را مرد معرفي مي‌كردند... آدم‌هابي... بچه‌هايي كه مثل آدم‌هاي دنيا ديده مي‌نوشتند. دنياي دروغ، پناه‌گاه امن... حقيقت تلخ و خسته كننده بود... من فرار می کردم به دنیای غریبه‌ها تا از قضاوت‌شان نترسم. از عواقب حرف‌هايم وحشت نداشتم. البته تا وقتي برنده‌ي بازي هستي كه ناشناس باشي. اما واي به روزي كه شناخته شوي. سوژه رويت شد. اتفاقي يا با يك قرار قبلي، ديداري دوستانه، هي... مچت را گرفتم... پس تو هستي؟ با اين قد و قواره؟ با اين چشم و ابرو... ابرو... ابرو... آبرو... آن‌وقت مي‌ترسي. مي‌شود عين دنياي بيرون. مي‌روي يك جاي ديگر، يك كوچه آن‌طرف‌تر با يك اسم ديگر و باز مي‌نويسي... مي‌شوي آدمي ديگر... تا اين كه باز كجا و چه‌طور و چه‌ وقت دستت رو شود._
اصلاً نفهميدم چه شد. يعني حالا كه فكرش را مي‌كنم، كمي قبل از آن و كمي بعد از آن لحظه را هيچ يادم نمي‌آيد. آن لحظه كه سر من بود و سينه‌ي او و دست‌هاي بزرگش را مي‌كشيد پشت گردنم و قلبش خيلي آرام، خيلي آرام، انگار هر لحظه بخواهد بايستد، انگار هر تپشش آخرين تپش باشد، مي‌زد.
پژمان صدا كرد. بيدار شده بود و بهانه‌ي مادرش را مي‌گرفت. رفتم به اتاقش. گفتم: "آقاي ضيايي آمده. بيا بيرون و سلام كن." پتو را كشيد روي سرش. از اتاق آمدم بيرون. باز صدا كرد. محلش نگذاشتم. روي دنده‌ي لج بود. از تختش بلند شد، آمد تا دم درگاهي اتاقش و با پاهاي باز ايستاد. موهايش ژوليده بود و يك نفس فحش مي‌داد. ضيايي طوري رفتار مي‌كرد انگار اين‌جا نيست. خودش را با مجله‌هاي روي ميز سرگرم كرده بود. خوشم آمد درماندگي‌ام را نديده مي‌گيرد. خيال كردم گرسنه باشد، كمي از غذاي ظهر را گرم كردم. دستش را گرفتم و بردم اتاقش. با لگد زد زير بشقاب. جارودستي را آوردم و در سكوت دانه‌هاي برنج را جمع كردم. در آغوشم هم آرام نمي‌گرفت. مي‌گفت گوشم درد مي‌كند. يك قاشق شربت ويتامين دادم بهش و گفتم اين داروي ضد گوش درد است. رفت توي اتاقش و در را به هم كوبيد. نشستم روي مبل. دست‌ها روي پيشاني. ضيايي پرسيد: "هميشه همين‌طور است؟" گفتم: "گاهي" گفت: "خيال كنم زياد از من خوشش نمي‌آيد." چيزي نگفتم. سرم پايين بود. خيره شده بودم به پاهاي ضيايي. كفش‌هاي سياه واكس خورده پوشيده بود. لبه‌ي پاچه‌هاي شلوارش به تيرگي كفش‌ها كه مي‌رسيد موج برمي‌داشت. گفت: "هميشه همين‌قدر سر به زيريد؟" گفتم: "آن‌قدر كه آدم‌ها را از روي كفش‌هايشان مي‌شناسم." بعد سرم را بالا آوردم و خيره ماندم به چشم‌هايش. از جسارت خودم تعجب مي‌كردم.
_گم كه مي‌‌شوم: گاهي اين‌طور است. گاهي انگار خودم نيستم. يك زني ديگر است كه اين وقت‌ها ظاهر مي‌شود. زني نه همين‌طور كه همه مي‌بينند، با چشمان گودرفته و لبان نازك و خالي گوشه‌ي بيني. يك زن، نه همين‌طور كه هستم با پوست قهوه‌اي و همين موهاي فرفري. وقتي مي‌گويم، وقتي مي‌خندم، همين نيستم كه ديگران مي‌بينند، كه نشان مي‌دهم. انگار هزاران زن پنهان است در من. بعضي بيدارند و بعضي خواب. بعضي گريان و بعضي ساكت در فكر... وقتي خشمگينم يكي از زن‌ها ريز ريز مي‌خندد و آن وقت كه سرم را مي‌اندازم پايين تا باز به نوك كفش‌ها نگاه كنم، آن ديگري خودفروشي مي‌كند. وقتي مي‌نويسم، آن يكي دست در جيب سوت مي‌زند. شب‌ها كه خودم را فشار مي‌دهم روي نرماي تشك، وقتي آن اتعطاف آزاردهنده‌ي بالش‌هاي سرد مي‌آيد سراغم، يكي از زن‌ها صورتش را چنگ مي‌زند. وقتي پژمان جيغ مي‌كشد و من مي‌نشينم لب تختش و سرم را ميان دست‌ها مي‌گيرم، زني ديگر درونم تف مي‌اندازد. روزهايي هست كه خسته مي‌‌شوم از اين همه كشمكش. روزهايي هست كه زن‌ها گلاويز مي‌شوند، با هم و مي‌خواهم پوستم را پاره كنم و تمام زن‌ها را رها كنم. چيزي مثل زاييدن باشد شايد، دردآور و خون‌آلود يا مثل ترك خوردن و كسي ديگر شدن. همين‌طور پوست انداختم. سه روز مي‌شد چيزي نخورده بودم. دهانم خشك شده بود. سرم گيج مي‌رفت. مرتضي مي‌گفت دخترتان را ... نمي‌شود گفت، حتا در تنهايي نمي‌توانم فكرش را بكنم. من ايستاده بودم. پيراهن بلند قرمز تنم بود. روي كمرش چند چين مي‌خورد و بعد ادامه‌ي دامن مي‌رسيد تا زير زانوها. دو طرف موهايم را با گيره‌ي سر جمع كرده بودم. گيره را كه باز كرد، موها ريخت توي صورتم. نفسش را حس مي‌كردم. زير گوشم داغ مي‌‌شد چيزي نمي‌گفت، فقط صداي نفس‌ها بود. دستش لغزيد و آمد تا گودي كمرم. صورتم را چسباندم به سينه‌اش، حالا صداي قلبش را مي‌شنيدم. بعد دست كردم ميان موهاي ديوانه‌ي قرمزش. نگاهش كردم. صورت كك‌مكي داشت با آن چشم‌هاي قهوه‌اي روشن. ناگهان دستش را كشيد. دستش كه روي كمرم بود، يكهو رها كرد. كسي بودم كه از ارتفاع مي‌افتد. انگار معلق بودم توي فضا. به سرعت مي‌آمدم پايين و هيچ‌چيز نمي‌ديدم، جز تصاويري در هم كه به تندي از مقابل نگاهم مي‌گذشت. مرتضي را ديدم كه توي درگاهي ايستاده. بعد سهراب سرش را چسباند به ديوار و مرتضي هنوز ايستاده بود و داد مي‌زد و پدرم كه جلوِ دهانش را مي گرفت. بعد مادر آمد. رنگ به صورت نداشت. چشم‌هايش گود افتاده بود و لبان نازكش بدجوري به سرخي مي‌زد. مرتضي هجوم آورده بود طرف سهراب. پدرم زير بغلش را گرفته بود. مادر اما ساكت بود. خودم را ديدم دراز كشيده‌ام زير پتو، با چشم‌هاي باز به نقش پتو نگاه مي‌كنم و دست مي‌كشم به پرزهاي نرمش. بعد مادر گفت بايد برويم. لباسم را پوشيدم. سرم گيج مي‌رفت. روي پا بند نبودم. خانم دكتر گفت دراز بكش روي تخت. تختش شبيه تخت نبود. دو تا گيره‌ي فلزي داشت كه بايد پاهايم را مي‌گذاشتم رويش. با چشم‌هاي باز دراز كشيدم. حس مي‌كردم مي‌خواهند پاره‌ام كنند تا تمام زن‌هاي درونم را بيرون بكشند. خانم دكتر با دست‌هاي سردش مي‌زد به پاهايم مي‌گفت شل كن خودت را. درد داشتم. مي‌خواستم ادرار كنم. نگاهم به سقف بود. خيال كردم سوسكي روي سقف مي‌دود. بعد باز ياد زن‌ها افتادم. خانم دكتر كه به من دست مي‌زد، در خودم فرو مي‌رفتم. زن‌ها هر كدام خزيده بودند توي سوراخي و من با چشمان باز خواب مي‌ديدم. مادر دست‌هايم را گرفته بود. خيال كردم از آن‌جايم خون مي‌آيد. يك قطره اشك سريد روي گونه‌ام. خانم دكتر گفت: "چرا گريه مي‌كني؟ چيزي نيست. براي همه‌ي دخترها اين كار را مي‌كنيم. من خودم هم براي خودم يكي از اين كاغذها دارم. همه كار هم مي‌كنم اما فقط...." نمي‌توانم بگويم،نمي‌توانم.
حتا در تنهايي به آن فكر مي‌كنم. پرسيد: "دوستش داري؟" با سر اشاره كردم بله. به مادرم نگاه نكردم. فقط پاهايش را ديدم. انگار چكمه‌هاي لاستيكي‌اش را پوشيده بود. اتاق سرد بود، مثل يخچال و من مي‌لرزيدم و نگاهم مانده بود روي چكمه‌ها. تخت سياه بود. رويش ملافه نداشت، سطحش سياه بود و سرد و بوي صندلي اتوبوس مي‌داد. هميشه ته اتوبوس زن و مردي با هم عشق‌بازي مي‌كردند. دستي لاي پايي مي‌خزيد و آن ديگري لرزش مي‌گرفت. مثل من كه مي‌لرزيدم. نه مثل آن روز يا شب روي تخت خانم دكتر. همان‌جا بود. آن روز، چسبيده بودم به مبل. پژمان ديگر فرياد نمي‌زد. پشتم داغ شده بود. نگاه كرد توي چشمانم. با همان چشم‌هاي هميشه خون‌آلودش. خنديد و دندان‌هاي نيشش معلوم شد. مي‌خواست كه بدرد. دوست داشتم دريده شوم. گفت: "جمعه بيا دفتر مجله." گفتم: "براي چه كاري؟" آن‌وقت بود كه لرزم گرفت. سردم بود يا ترسيدم يا زن درونم داشت خودش را مي‌فروخت؟ يادم نيست. اما مي‌دانم كه لرزيدم، مثل وقتي كه در اتاق خانم دكتر بودم. خانم دكتر زير نوشته‌اي را مهر زد. مادرم از حال رفت. نگاهش كردم. وا رفته بود روي صندلي و خطوط صورتش عميق‌تر شده بود. من باز خيال كردم خواب ديده‌ام، با چشمان باز. خواب ديدم سهراب رفته است جايي دور و من لب يك جاي بلند نشسته‌ام و دارم به آدم‌هاي ريز آن پايين نگاه مي‌كنم. بعد باز من بودم و ضيايي. چند سال بعد بود. تهران، در خانه‌اي كه ديوارهايش شيشه‌اي بود و همه‌ي مردم صورت‌شان را چسبانده بودند به شيشه‌ها. سرد بود. خواستم بروم بيرون. از ديوار شيشه‌اي گذشتم و رفتم. نه رفتم، نشد بروم. نشسته بودم روي مبل. ضيايي آمد. صورتش را مي‌ماليد به ساق پايم، مثل گربه. به مردم نگاه مي‌كردم. ترسيده بودم. مادرم گفته بود حالا مي‌‌شود سرمان را بالا بگيريم. ضيايي ايستاده بود روبه‌رويم. دستش زير چانه‌ام بود. گفت: " سرت را بالا بگير دختر." من كه خواب بودم. آن روز در تهران، نه، انزلي درمانگاه، بخش زنان. زنان... زنان... آن وقت كه مادرم را هوش آوردند، دختر بودم، توي بخش زنان خوابيده بودم يا مرده بودم شايد. كسي خواب بود و كسي بيدار و كسي داشت گوش مي‌داد به صداي زني كه در راهروهاي سفيد گريه مي‌كرد. گريه‌ام گرفته بود. نبايد گريه مي‌كردم. چشمانم سرخ مي‌‌شد هما كه مي‌رسيد. زنگ در را مي‌زدند.
هما رسيد. ضيايي نشست روي مبل. سرش را عقب برده بود. سيب گلويش را مي‌ديدم كه بالا و پايين مي‌رفت. هما كه وارد شد، من در آشپزخانه بودم. پشتم به هردوشان بود. هما عذرخواهي مي‌كرد كه معطل كرده. بعد من سلام كردم و سبد ميوه را گذاشتم روي ميز پاي مبل. پژمان از اتاقش بيرون آمد. صورتش پف كرده بود. گفتم كمي بي‌تابي كرده براي مادرش. بعد نشست در آغوش هما. هما دست مي‌كشيد سرش و صورتش را مي‌چسباند به صورت پژمان. پژمان شستش را مي‌مكيد. هما دست پژمان را كشيد، پژمان دوباره انگشتش را گذاشت دهانش. من آرام دست پژمان را پايين آوردم. هما انگشت‌هاي پايش را جمع كرده بود و زير چشمش مي‌لرزيد. به پژمان گفتم: "حالا كه مامان آمده، بيا با هم برويم بازي كنيم." دستم را بردم زير بغلش، خودش را چسبانده بود به هما. ضيايي چيزي چيزي نمي‌گفت. سرش پايين بود و خيال كنم خيره شده بود به حاشيه‌ي فرش. هما گفت: "پژمان داري مرا عصبي مي‌كني." پژمان پايش را مي‌زد زير ميز. ضيايي بلند شد. تكيه‌اش به عصا بود وقت ايستادن. گفت: "من بايد بروم." هما نشسته بود. سرش بالا بود و ضيايي را نگاه مي‌كرد. استخوان ال فكش معلوم بود و برجستگي‌اي مثل توپي كوچك آن‌جا مي‌تپيد. گفت: "يك قرار مصاحبه دارم. پيش پاي تو از دفتر تلفن كردند كه طرف آمده و منتظر من است." هما پيشاني‌اش را گذاشت روي شانه‌ي پژمان. گفت: "پژمان بلند شو." چشمانش بسته بود. وقتي حرف مي‌زد صدايش مي‌لرزيد. پژمان دويد سمت اتاقش و در را به هم كوبيد. من پشت سرش رفتم. وقتي برگشتم، هما كنار پنجره داشت سيگار مي‌كشيد. پشتش به من بود. خيال كردم شانه‌هايش مي‌لرزد. همان‌طور كه پشتش به من بود گفت: "اطلسي تلفن كرد، بگو سرم درد مي‌كند و خوابيده‌ام..." وقتي رفت نيم‌رخش را ديدم.