برف مي‌بارد. اواخر بهمن است و زمستان راستي راستي خودش را نشان داد امروز. از صبح كه پژمان را مي‌بردم كلاس تا حالا كه حدود دوازده شب است يكريز دارد برف مي‌بارد. صبح خيابان يكدست سفيد بود و صداها طوري سبك مي‌پيچيد توي گوش. اطلسي مي‌گويد اين خاصيت عايق بودن برف است كه باعث مي‌شود اين‌طور شود. من اما خيال مي‌كنم چيزي در سردي و سفيدي برف است كه همه را ساكت مي‌كند. پژمان مي‌گويد برف مثل يك لحاف بزرگ و سفيد است. مي‌گويم: "لحاف كه آدم را گرم مي‌كند." مي‌گويد: "اين يكي را هرچه مي‌روي زيرش، بيشتر سردت مي‌شود." مي‌گويم: "عجب لحاف بي‌خاصيتي!" بعد با هم مي‌دويم. در كوچه‌ي درازي كه به كلاس زبانش ختم مي‌شود كسي نيست. چند تايي رد پا و چند رد لاستيك ماشين. از روي ردها حدس مي‌زنيم مدل ماشين‌ها و آدم‌ها چه بوده. يك جفت كفش مردانه‌، انگار قهوه‌اي و كرم، از آن‌ها كه پنجه‌هاي پهن دارند و درشت دوردوزي شده‌اند، يك گام جلو، يك گام عقب، واضح و روشن جايش مانده روي سفيدي برف. مي‌گويم اين جاي پاي ضيايي است. مخصوصاً مي‌گويم. دوست دارم با كسي درباره‌اش حرف بزنم. دوست دارم نامش را از دهان خودم بشنوم. پژمان چيزي نمي گويد. دست هم را مي‌گيريم و توي برف‌ها مي‌دويم. پژمان سُر مي‌خورد. با دستم مي‌كشمش بالا تا زمين نخورد.

خسته‌ام از نوشتن اين همه روز. دوست دارم از پشت اين دستگاه لعنتي بلند شوم ينشينم جلوِ پنجره و همين‌طور به آسمان خيره شوم، به دانه‌هاي درشت برف كه مي‌چرخند و مي‌آيند تا پايين، تا لبه‌ي پنجره تا كف زمين. دستم را بيرون ببرم و بلورها به گرماي كف دستم كه برسند آب شوند.

فكر مي كنم چه‌قدر بايد برف روي برف ببارد تا گرما از تنم برود تا بشود زير برف مدفون شوم؟ ياد آن سالي مي‌افتم كه انزلي برف باريده بود. چند سال پيش بود؟ يادم نيست. از گذشته چيزي يادم نمي‌آيد جز بعضي تصاوير پراكنده كه مثل خوابي آشفته، نامنظم و بي‌سر و ته به ذهن مي‌آيد و مي‌رود و تمام آن‌چه مي‌نويسم از آن روزها پرداخته‌ي خيالم است. اين مي‌شود كه نمي‌دانم چه‌قدر از گذشته‌ام واقعيت است و چه قدرش رويا. اما سال برفي را خوب يادم هست. شايد چون منحصر بود. در انزلي كمتر برف مي‌بارد. مادرم مي‌گفت آخرين باري كه آن‌طور مثل آن سال باريده بود، سي سال پيش بود. آن وقت لابد مادر چادر سر مي‌كرد و مي‌دويد زير برف. مي‌گفت: "سطل را پر مي‌كرديم از برف و مي‌آورديم خانه با شكر مي‌خورديم." لابد همان وقت‌ها بوده كه مادر گالش مي‌پوشيد و دايي جعفر چكمه‌هاي لاستيكي تا زانو. مادر مي‌گفا آقاجان پول نداشته براي هردوتاشان كفش بخرد. يك گالش بوده و يك چكمه‌ي لاستيكي سياه از آن‌ها كه حالا شهربانو پايش مي‌كند تا وقت شستن توالت نجس نشود. مادر تابستان‌ها چكمه را مي‌پوشيد و دايي گالش را. زمستان هم جا‌به‌جا مي‌كردند. مي‌گفت زمستان با گالش و روپوش برزنتي مي‌رفت مدرسه. معلم‌شان روي كاغذ نوشته بود : من شاگرد تنبلي هستم. بعد سنجاق كرده بود پشت مادر و گفته بود همين‌طور برود خانه. مادر هم فردايش شاشيده بود توي قوري چاي معلم‌ها. مي‌گفت همان سال بوده كه رفت دستشويي ديده خون خالي است. ترسيده بود كه بميرد. به مادرش نگفته بود خيال مي‌كرد چون شر است، خدا مي‌خواهد عذابش بدهد. مدام مي‌رفت دستشويي.صبح كه بيدار شده بود ديده كه لحاف كرسي خون خالي ايت.مادر دايي جعفر را فرستاده بود مدرسه. دايي صادق نبود آن‌وقت. دايي صادق و سهراب همسن‌اند. آن وقت لابد دايي جعفر بود و خاله اكرم و خاله گلنار. لابد خاله مَلي هم هنوز به دنيا نيامده بود. سال بعدش مادر رفت دم سلماني آقاجان و گفت: "مژدگاني بده، مادر دختر فارغ شد." و آقاجان قيچي را پرت كرد سمت مادر و بعد يك هفته توي دكانش خوابيد. بعدها مادربزرگ كه مرد و آقاجان سرطان گرفت، همين خاله مَلي بالاي سرش بود. مادر آب هويج مي‌گرفت و قاشق قاشق مي‌ريخت توي حلقش يا دستكش دست مي‌كرد و خلط‌هاي خوني را از دهان آقاجان بيرون مي‌كشيد گلوله‌هاي خون مثل نخ كش مي‌آمدند و من بس كه عق مي‌زدم، اشك ميآمد به چشمم. مادر مي‌گفت آن زمستان آخرين سالي بود كه رفت مدرسه. خاله مَلي دوساله بود كه مادر شوهر كرد. براي پدر يك خانم معلمي را نشان كرده بودند. نديده بودش. همين‌طور مادرجان و زن‌دايي رزا رفته بودند خواستگاري و پسنديده بودند. پدر سي و چند سالي داشت انگار. مادرجان مي‌گفت: "هرچه مي‌كرديم زن نمي‌گرفت. كسي را قبول نداشت. سرش توي كتاب بود و رفقاي ناجور داشت." مادربزرگ مي‌گفت بعد، چند سالي هم حبس بود. پدر و عمو باقر با هم بودند. عمو زودتر آزاد شد و چند ماه بعدش پدر آمد بيرون. مادرجان و زن دايي مي‌گفتند زن بگيرد، سر به‌راه مي‌شود. دختر آشورنيا را نشان كرده بودند برايش. بعدها من با دختر همين خانم همكلاس بودم. دختر درشتي بود با بيني عقابي و چانه‌ي بزرگ. شبيه مادرش بود. پدر سر سفره‌ي عقد، چادر عروس را بالا زد و دختر را ديد، بي‌حرفي از سر سفره بلند شد. مادرجان و خاله بزرگ و زن‌دايي به سر و سينه مي‌كوبيد كه بي‌آبرو شديم. عمو صادق زيرزيركي مي‌خنديد. معلم بود آن‌ وقت‌ها. توي رشت به دخترهاي دبيرستاني نقاشي و ادبيات درس مي‌داد. همان‌جا هم انگار خاطرخواه مادر يكي از شاگردهايش شده بود كمتر مي‌آمد انزلي. تا آن‌كه عمو خواست بگيردش و زن قبول نكرد. بعد از آن عمو آمد و در انزلي ماندگار شد تا وقتي كه زن گرفت و رفت تهران و بعدتر كه براي هميشه رفت آمريكا.

باباي بابا هم هي تسبيح مي‌زد و حتا ذست روي پدر بلند كرد. پدر مدتي نيامد خانه و شب‌هاي مي‌رفت خانه‌ي عمو باقر كه آن وقت‌ها زن و بچه داشت. نه بچه نداشت. زن عمو هنوز بچه‌اش نمي‌َد، يا اين كه سقط مي‌كرد مدام. بس كه عمو باقر يك پايش خانه بود و يك پايش حبس و مدام در گريز و زن‌عمو مدام تنش مي‌لرزيد. بعد زن‌عمو مادر را نشان بابا داد. يك روز لابد تابستان بود و مادر چادرش را تا باد نبرد با دندان گرفته بود. پدر با زن‌عمو توي صف نانوايي ايستاده بودند. مادر نانش را گرفت و رفت و پدر هم نان نگرفته رفت پيش مادرجان كه دختر فلاني را مي‌خواهم. پدر سي و چند سالي داشت آن وقت‌ها.

از زمستان رسيدم به تابستان. از زمستاني كه برف باريد و من و مرتضي خيره مانده بوديم به آسمان و من خيال مي‌كردم سبك مي‌شوم و بالا مي‌روم و پاهايم روي زمين نيست ديگر، رسيدم به تابستاني كه مادر سر سفره‌ي عقد نشست و النگوهاي دختر آشورنيا را دستش انداختند. حالا اين جا هم زمستان است. مادر كجاست؟ چه مي‌كند؟ پدر؟ دختر آشورنيا؟ زن‌عمو؟ مرتضي؟ خاله مَلي؟ چه‌قدر اين همه دور به نظر مي‌آيند. چه‌قدر روزها زود مي‌آيند و مي‌روند و مثل اين دانه‌‌هاي برف آب مي‌شوند و هيچ اثري نمي‌ماند ازشان. انگار نه انگار كه بودند.