و سرانگشتانم بر پیشانی است 18
لکه!
لباس کتانی آبیام را پوشیدم . همان که سرتاسرش گلهای سوسن ریز دارد و از بالا تا پایین دکمه های گرد سفید میخورد . موهای بلوطی لخت و کم پشتم را دادم پشت گوشم و قلب سرخم را بغل کردم و از خانه بیرون آمدم. درِ خانهام به روی خیابانی پر ازدحام باز میشود. آدمهای بیرنگ با صورتهای مثل گچ سفید و موهای یک دست سیاه، در حالی که کت و شلوارهای خاکستری یا دامنهای تنگ و چسبان دودی رنگ به تن دارند مدام در رفت و آمدند. قلبم بزرگ و سنگین است و برای این که از خانه تا نانوایی بروم، مجبورم چند بار بین راه توقف کنم، قلبم را زمین بگذارم، نفسی تازه کنم و بعد باز راه بیفتم. چند وقت پیش میخواستم برای کاری تا خیابان چهل و سوم بروم. مجبور شدم کنار خیابان منتظر ماشین بایستم. هوا بارانی بود و آسمان یکدست خاکستری، بادی سرد میوزید که آدم لرزش میگرفت و جریان هوا، آن بالا، ابرهای تیره را جابهجا میکرد. چراغهای نئون سفید رنگ چشمک میزدند و تصویر آدمها و ماشینها وارونه افتاده بود توی گودالهای پر آب سطح خیابان. قلبم را کنارم گذاشته بودم و ژاکت بافتنی نارنجیام را پیچیده بودم دورم و منتظر بودم تا شاید تاکسی خالی پیدا شود کسی حاضر نبود سوارم کند. جوانها سوار بر ماشینهايشان به من که میرسیدند توقف میکردند و سرشان را بیرون میآوردند و کلههاشان را با آن موهای سیاه تکان میدادند . مسنترها هم به همین اکتفا میکردند که به محض رسیدن به من سرعتشان را کم کنند و با تاسف آهی بکشند و بروند. خیابان شلوغ و رفت و آمد ماشینها کند شده بود. قلبم را بغل کردم و چند قدمی دورتر رفتم، اما مردهای جوان دستبردار نبودند و ماشینهای سیاه و خاکستریشان را پابهپای من میراندند. پلیسي با لباس سر تا پا سیاه و عینک دودی در حالیکه باتومش را روی رانهای چاقش میکوبید به من نزدیک شد و لبان نازک بیرنگش را جنباند و به من من خیره مانده بودم به دندانهای ریز و نامرتب پایینش گفت که بساطم را جمع کنم. خواستم بگویم کدام بساط؟ و اشاره کنم به کسانی که برایم مزاحمت ایجاد کردهاند، اما فکر کردم جر و بحث بیفایده است. قلبم را گرفتم بغلم و در امتداد خیابان، راهم را گرفتم و رفتم . وقتی میرفتم هنوز باران میبارید. غروبها بعد از خرید نان میآیم اینجا مینشینم روی این نیمکت، زیر درخت چنار که برگهای پهن خاکستری دارد و گلوله های خمیر نان را میاندازم جلوی کلاغهای سیاه که بالشان را زدهاند پشتشان و قدم میزنند و زیر چشمی اطراف را میپایند. اینجا یک پارک محلی کوچک است که غروبهای سهشنبه یک گروه نوازندهی دوره گرد که همگی لباسهای خاکی نظامی به تن دارند میآیند و موسیقی اجرا میکنند و ترانه میخوانند. سرپرستشان مرد جاافتادهای است که موهایش را از ته تراشیده و روی بازوهای لختش نقش و نگارهای عجیب و غریب دارد. امروز نشسته و با چوبهای بلندش میکوبد روی سنجها و ترانهای قدیمی را با صدای خشدار میخواند :
خب ، نمیخواهی ترانهی رنگین کمان را بخوانی، جوسی؟
با صدای بلند بخوان .
امشب آن را درست بخوان
چون مدتهاست که درست خوانده نشده .
جوسی، سایه های غم
در دل آدمی جا خوش کرده .
پس اگر میتوانی ترانه ی رنگین کمان را بخوان.[i]
قلبم را از روی زانوهای خواب رفتهام برمیدارم و میگذارم کنارم و تکیه میدهم به آن و خیره می شوم به ساختمانهای سنگی که سر میسایند به آسمان چرک مردهي بالای سرم. پرواز پرندههای سیاه را توی فضا نگاه میکنم و زیر لب با خوانندهی جاز میخوانم :
روز طولانی و سختی بود، جوسی .
انتهای جاده، جایی در آن طرف .
راهم را گم کرده بودم ...
ساعت میدان شش و نیم را اعلام کرده، حالاست که پیدايش شود. از دور میبینمش. شلوار جین آبی به پا دارد و لباس کتانی سبز با حاشیهی گلهای آفتابگردان تنش است. موهايش را رها کرده تا روی شانههايش که باد آشفتهاش کند. چمدان بزرگ خردلیاش هم همراهش است. شانهاش را یکوری داده بالا و دو دستی چمدان را چسبیده. حالا میآید اینجا مینشیند روی همین نیمکت، رو به رویام . چمدانش را میگذارد پیش پاش و خیره میشود به سمت من. نمیدانم مرا نگاه میکند یا پشت سرم را. بعد دفترچهاش را بیرون میآورد و شروع میکند به نوشتن و مثل کسی که سوژهای را طراحی کند، لحظهای سرش را بالا میگیرد و نگاهی باز به من یا پشت سرم میندازد و بعد دوباره مشغول نوشتن میشود. نمیدانم اهل کجاست یا این که اسمش چیست، یا توی آن چمدان بزرگش چه دارد که همیشه با خودش میکشد این طرف و آن طرف، و همینطور نمیدانم به من نگاه میکند یا پشت سرم. آهی میکشم و شانه بالا میاندازم. قلبم را بغل می کنم و در امتداد پیاده رو راه خانه را پیش میگیرم. درِ خانهام شیشهای است. همیشه قبل از این که قلبم را زمین بگذارم و ته کیفم کلید را جستوجو کنم، انعکاس تصویرم را در شیشه میبینم. حالا هم قبل از هر چیز خودم را برانداز میکنم . موهام به هم ریخته و از عرق چسبیده کف سرم. بالا تنهام را عقب دادهام و قلب بزرگم را بغل گرفته ام. پشت سرم عبور ماشینهای سیاه و آدمهای خاکستری است و کمی دور تر، خیال کنم آن طرف خیابان، نمایان است . خم می شوم تا انعکاس تصويرها را بهتر ببینم. لکهی سبز بیحرکت سر جایش مانده. روی پاشنهی پا میچرخم تا پشت سرم را ببینم. اتوبوس بزرگ خاکستری جلوی نگاهم توقف میکند، کسانی پیاده و چند نفری سوار میشوند، اتوبوس راه میافتد. آن طرف خیابان آدمهای سیاه و سفید در حرکتاند ...
[i] شعرها از شل سيلوراستاين