احساس غريبي مي‌كنم. حس سال‌هايي را دارم كه تازه آمده بودم تهران. در و ديوار برايم ناآشنا بود. توي آن شهر كوچك كه تا سر كوچه‌اش مي‌رفتي صدتا دوست و آشنا مي‌ديدي تا با آن‌ها سلام و عليك كني، همه چيزي از زور آشنايي به تكرار رسيده بود. در و ديوار و خيابان و پنجره و باغچه و بقال سر گذر و جوي آب و حتا آشغال‌هايي كه تويش غوطه مي‌خوردند، همه آن‌قدر تكراري بود كه تمام شهر مثل عضوي از بدن شده بود، كه بس كه همراهت هست هميشه و همه‌جا، بودنش برايت عادي مي‌شود و ديگر به چشمت نمي‌آيد. تهران هم همين بود برايم. يعني وقتي آن نو بودن و هيجاني كه از ديدن آن همه آجر كه روي هم چيده بودند و آن همه پنجره كه چشم‌اندازت را محدود مي‌كرد به تصويري كه از قاب‌شان پيدا بود و آن رفت و آمد آدم‌ها در گذر، با آن شيوه‌ي خاص تهراني‌ها كه مثل غريبه‌ها رفتار مي‌كنند، حتا اگر مجبور باشي هر روز صبح يكي‌شان را توي ايستگاه اتوبوس ببيني و آن قدم برداشتن گربه‌وار بي‌صدا توي راهروي آپارتمان و مراقب بودن تا نكند دري محكم بسته شود و يا صداي قيژ قيژ كفش تازه‌ات توي راه‌پله‌ها بپيچد و سكوت آن‌جا را متلاطم كند و آن صبح‌ها كه بوي نان تازه و دود اتوبوس شركت واحد مي‌داد، وقتي آن همه تمام شد، يعني عادي شد، رنگ باخت، ديگر همه چيز يك سره در هاله‌اي از رنگ خاكستري فرو رفت. هيچ چيز چشم‌نوازي نبود. زندگي جريان خودش را داشت. مثل عقربه‌هاي ساعت كه در حركتي مدور مي‌روند و مي‌روند، يك رفتن بي‌بازگشت يا مثل راننده‌اي كه در جاده‌اي دايره‌وار مي‌راند و مقصودي ندارد از اين راندن و مدام همان مناظر تكراري را مي‌بيند. زندگي هم چنين چيزي بود؛ بي‌رنگ، بي‌بو، بي‌خاصيت.
عادت كرده بودم به حال خودم. اصلاً جوري شده بود كه اين اوضاع را دوست داشتم. توي اين چند سال اگر كسي از شمال مي‌آمد اين طرف‌ها، حال بدي پيدا مي‌كردم. اولش دستپاچگي بود، بعد كم‌كم غمگين مي‌شدم و دلتنگ همان تكرارها و تا كمي مي‌گذشت، عصباني مي‌شدم و هر کسي را كه بخواهد اين آب يك جا مانده را موجي دهد، متجاوز و غاصب مي‌دانستم. خودم هم اگر مجبور مي‌شدم بروم خانه‌ي پدري، مي‌خواستم صبح تا شب فقط بنشينم لب پنجره ای كه چشم‌اندازش ديوار سيماني پشت حياط بود. تنها تصوير آشنايي كه مي‌شد آن‌جا توي آن شهر كوچك حالا غريبه پيدا كرد. مي‌نشستم تا روزي كه بخواهم چمدانم را ببندم و برگردم. كم پيش مي‌آمد دلتنگ خانواده‌ام بشوم يا اگر هم مي‌شدم، كافي بود تلفني بكنم و مثل هميشه دعوايي راه بيفتد تا به قول هما عاشقي از سرم بپرد.
موريانه‌ها: آن روزها اما جور ديگري بود. يك چيزي كه مي‌دانستم چيست، داشت ذره ذره ديوار بتني دور و برم را مي‌شكافت و من پطرس‌وار مي‌خواستم جلوِ هجوم درياي پشت سد را بگيرم. درست نمي‌دانستم انگشت اشاره‌ام چه‌قدر توان داشته باشد. گاهي هم خودم را مي‌ديدم چشم چسبانده‌ام به آن سوراخ و مي‌خواهم آن طرف ديوار را ببينم. از آن منفذ كوچك، تنها يك لكه‌ي رنگي را مي‌شد ديد. يك لكه رنگ توي آن خامستري يك‌دست.